تبليغاتX
فعلا بی نام




















فعلا بی نام

ادبیات و سیاست

کارادزیچ؛ مردی با هویت های گوناگون

 

منبع: الجزیره

برگردان: حمیدحسینی

  یادداشت: زمانی هانا آرنت؛ فیلسوف آلمانی در گزارشی به نام ابتذال شر که از جلسه محاکمه آیشمن؛ از جنایتکاران جنگی آلمان نازی نوشت، از دیدن وی با ظاهری انسانی  و با آن سر و وضع مرتب در دادگاه تعجب کرد که چگونه وی توانسته این همه جنایات را انجام دهد. و حال که دادگاه رادوان کارادزیچ؛ رهبر صرب های بوسنی جریان دارد، دیدار وی با آن سیما و چهره، و شرحی که گزارشگر الجزیره از گذشته وی نگاشته، انسان را یاد آن گزارش می اندازد و به خاطرمان می آورد که شر، خود را می زاید و در شکل های مختلف و جدید به حیات خود ادامه می دهد و چگونه انسان های ضعیف و حریص، طعمه و شکار آن می شوند.            مترجم

 

 در میان یک نسل بخصوص در سارایووو، بویژه در میان حلقه ی روشنفکرترها، یافتن کسانی که رادوان کارادزیج را به خاطر بیاورند، دشوار نیست.

پایتخت بوسنیا، خانه ی کارادزیچ بود، و وی مدت سی سال در آن زیست. این شهر را نیک می شناخت و دوستان زیادی در آن داشت.

اما اکنون، در میان صف طویل اتهاماتی که وی در دادگاه جنایات جنگی بر ضد سارایوو بدان ها متهم است، "نقض قوانین و عرف جنگ" نیز شامل می باشد.

به گفته ی دادستان ها، در محاصره ی سارایووو، از اپریل 1992 تا نوامبر 1995 از سوی نیروهای صرب تحت فرماندهی کارادزیچ، و به توپ بستن و تیراندازی یک سویه آن، هزاران غیرنظامی زخمی یا کشته شدند.

به راستی چه باعث شد که کارادزیچ، با یک چنین خشمی، بر ضد سارایوو شود؟ من چند روزگذشته را در پایتخت بوسنیا سپری کرده و رد برخی از دوستان قدیمی کارادزیچ و مطلعان احوالش را گرفته و با آن ها دیدار کرده ام.

یک شاعر متوسط

پروفسور مارکو ویسویک که شاعر، نویسنده و تحلیل گری شناخته شده در سارایووو است اولین بار رادوان کارادزیچ را در اوایل دهه 1960 ملاقات کرده.

آن ها مسایل مشترکی داشتند- دانشجویان جوانی بودند که تازه از مونته نگرو آمده، و تلاش می کردند تا راهی برای خود در این شهر بزرگ بگشایند.

اغلب گفته می شود که کارادزیج هرگز از سوی نخبه گان سارایووو پذیرفته نشده و برای شیوه های اطرافی اش مورد تمسخر قرار گرفته و عموما ناموفق پنداشته می شد.

پروفیسور ویسوویک که تا حدی با این نظریه هم نواست می گوید: کارادزیچ، شاعری متوسط، بدون استعداد فوق العاده و تنبل بود. اما به گفته ی وی، فرد مطرودی نبود.

پروفیسور به یاد می آورد که چگونه، کارادزیچ مهمانی هایی برپا و مردمانی با ملیت ها و مذاهب مختلف را دعوت می کرد: " مهمانان می خوردند و می نوشیدند، از ادبیات و سیاست بحث می کردند. کارادزیچ این جا پذیرفته شد، وی همه چیز را از سارایوو به دست آورد."

اما بعدا در طی جنگ، به گفته ی ویسویک، مردم در خیابان ها  به وی مراجعه کرده و می پرسیدند چگونه کارادزیچ که زمانی مهربان و مودب بود، می تواند که این اعمال را انجام دهد.

وی می گوید:" کارادزیچ دیگر برای من مهم نیست، اکنون می دانم که وی در زندان خواهد مرد."

هویت های گوناگون

دکتور لیوبوویک سنادین، فرد مطلع دیگری است که از زندگی کارادزیچ چیزهایی می داند. آن ها در اواخر دهه 1070 در یک کلینیک روانی با هم کار کرده اند.

وی به خاطر می آورد که چگونه کارادزیچ، وقت خود را می گذراند – وی با صلاحیت نبود یا جدی گرفته نمی شد- اما مصمم بود تا با شاعران و نویسندگان دوست شود؛ وی آن ها را می ستود.

شاید، جالب ترین چیز در مورد کارادزیچ، به گفته ی سنادین، توانایی وی برای نوسازی خودش بود.

وی می گوید:"  پنج یا شش رادوان کارادزیچ مختلف وجود داشته است، فعال دانشجویی سال 68، نویسنده، ورزشکار شکست خورده، روان شناس، تاجر، رهبر تندروی ملی گرا، و سرانجام معلم مذهبی.

به گفته ی سنادین، از لحاظ تیوری، محاکمه کارادزیچ باید به بهبود زخم های سارایوو کمک و مردم را یاری کند تا به پیش بروند.

بویژه، امید زیادی از این دادگاه می رود. زخم های عمیقی بر پیکر سارایووی کهن و چند فرهنگی نشسته اند.

این شهر به طرزی وحشیانه در جنگی که کارادزیچ علیه آن راه انداخت فرو کوفته شده است.

 

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:45 توسط حمید حسینی| |

نه گفتن به جایزه‏ی نوبل 

منبع: الجزیره

برگردان: حمیدحسینی

جایزه ی نوبل، متشخص ترین جایزه ی روی کره زمین است و به آن هایی اهدا می شود که در زمینه ی کاری خود در بالاترین سطح قرار دارند. پس جای تعجب نیست کسانی که جایزه ی صلح نوبل را دریافت می کنند، اندک باشند. 

اما این همان چیزی است که برخی از منتقدان در مورد باراک اوباما می گویند که باید هفته ی گذشته هنگامی که جایزه ی صلح نوبل به وی اهدا شد، انجام می داد. 

به گمان این عده، رد این جایزه از سوی اوباما تنها هشت ماه بعد از ریاست جمهوری وی و در حالی که اوباما تا هنوز فرصت نیافته تا دستاوردهای کافی داشته باشد، پیام قدرتمندی خواهد داشت. 

یک چنین کاری، وی را در کنار گروهی ویژه از برندگانی می نشاند که از دریافت جایزه خودداری کرده اند. 

از 821 برنده ی جایزه ی نوبل، که این جایزه را به آن ها اعطا شده، فقط شش نفر آن را نپذیرفته اند. 

چهار تن از این افراد، زیر فشار دولت های شان از پذیرفتن جایزه خودداری کردند که سه تن آن ها آلمانی بودند که هیتلر در روزهای جنگ جهانی دوم آن ها را از پذیرفتن جایزه منع کرده بود.

 یکی بوریس پاسترناک روسی بود؛ برنده ی جایزه ی نوبل ادبی سال 1958 که از ترس تلافی دولت کمونیستی، آن را رد کرد و به جای وی پسرش در سال 1989 مدال آن را دریافت کرد. 

تنها دو نفر از پذیرفتن جایزه به رای و نظر خود ابا ورزیدند که دلایل کاملا متفاوتی داشتند. 

جایزه ی صلح در زمان جنگ 

در سال 1973، لو داک تیو؛ مذاکره کننده ی ویتنام شمالی به صورت مشترک برنده ی جایزه ی صلح نوبل با هنری کسینجر برای گفت وگوها جهت پایان دادن به خشونت ها در جنوب شرقی آسیا شد. 

وی فورا آن را رد کرد و با اشاره به صلحی که تا آن زمان در ویتنام به دست نیامده بود، اعطای جایزه را زود هنگام دانست. 

واکنش وی، باعث دست پاچگی کسینجر شد که ابتدا جایزه را پذیرفته و بعد که خبر رد جایزه از سوی تیو را شنید، خواست آن را نپذیرد که موفق نشد.

  جوایز نوبل، برگردانده نمی شوند و نه به کس دیگری تعلق می گیرند.  در حالی که هنوز ارتش امریکا در عراق است و دورنمای افزایش تعهد نظامی این کشور در افغانستان وجود دارد، برخی ادعا می کنند که اعطای جایزه ی صلح به اوباما در حالی که هنوز کشور وی در جنگ می باشد، چیز سرچپه یی است. 

اما آلفرد نوبل، که شاید خودش مناسب اختراع دینامیت بود، مشخص نکرده بود که صلح، یک پیش شرط برای رسیدن به جایزه است. 

وی در وصیت نامه اش می گوید که «جایزه باید به شخصی برسد که تمام تلاش خود را در میان همگنانش از انسان ها برای ملغا کردن یا کاهش اتکا به نظامی گری، برقراری صلح یا ارتقای یک نشست صلح به خرج داده باشد.» 

مشکل های فلسفی 

دیگر رد کننده ی جایزه ی صلح نوبل، جان پل سارتر؛ فیلسوف اگزیستانسیالیست فرانسوی است که جایزه ی نوبل ادبی سال 1964 را نپذیرفت. وی بر این باور بود که پذیرفتن این جایزه، مصالحه یی برای وضع وی به عنوان یک نویسنده خواهد بود. 

وی در آن زمان توضیح داد:« اگر من امضا کنم جان پل سارتر، یا امضا کنم جان پل سارتر؛ برنده ی نوبل، این ها با هم فرق دارد.» 

وی گفت:«یک نویسنده باید به خودش اجازه ندهد که تبدیل به یک نهاد شود، حتا اگر به یک شکل بسیار محترمانه اش هم باشد.» و اما شرایطی که جایزه امسال اعطا شد، رد کردن آن را هم پیچیده تر می سازد. 

تورب جورن جاگلند؛ رییس کمیته ی نوبل امسال، وقتی از انتخاب اوباما به عنوان برنده ی صلح نوبل صحبت می کرد گفت:« این جایزه به این خاطر به وی تعلق گرفت که ما حامی آن چیزی هستیم که وی در تلاش به دست آوردن آن است.» وی گفت که خواست و نه دستاورد، عامل تمایل داوران به گرفتن این تصمیم بوده است.» 

اوباما با رد کردن جایزه، به حامیان اهدافی که خود به تعقیب آن ها متعهد شده توهین می کند و تا حدی، ارزش هایی را رد می کند که به خاطر آن ها این جایزه به وی داده شده است. 

سزاوار یا سزاوار نبودن دریافت، پذیرفتن جایزه هم تقریبا غیر قابل اجتناب است

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 11:26 توسط حمید حسینی| |

هرتا مولر برنده نوبل 2009 شد

هرتا مولر؛ نویسنده آلمانی الاصل رومانیایی به دلیل آن چه از سوی آکادمی نوبل کار "متمرکز روی شعر و نثر صادقانه، و ترسیم آدم هایی که دار و ندار خود را از دست داده اند" خوانده شد  جایزه نوبل سال 2009 در رشته ی ادبیات را به دست آورد.

این نویسنده ی 56 ساله که بعد از فروپاشی حکومت کمونیستی رومانیا در سال 1987 به آلمان پناهنده شد، در سال 1982 اولین مجموعه داستانش را با عنوان "زمین پست" به آلمانی منتشر کرد که موجب سانسور آن از سوی دولت رومانیا شد.

در سال 1984، یک نسخه سانسور نشده از این کتاب به صورت قاچاق به جرمنی برده و منتشر شد. این داستان، روایتی از زندگی در یک روستای کوچک در رومانیا است که ساکنان آن آلمانی صحبت می کنند. این کتاب با استقبال خوانندگان مواجه شد.

خانم مولر به دنبال این اثر، کتاب دیگری به نام "تانگوی تحت ستم" در رومانیا منتشر کرد.

آکادمی اسکار می گوید:" مطبوعات ملی رومانیا از آثار خانم مولر به شدت انتقاد می کردند در حالی که در خارج از رومانیا، مطبوعات آلمانی آن را مثبت ارزیابی می کردند. چرا که مولر به صورت آزادانه از دیکتاتوری در رومانیا انتقاد می کرد و به این علت از نشر کتاب هایش در کشور جلوگیری شد."

 در سال 1987 دوسال پیش از آن که دیکتاتوری نیکول چایوشسکو سقوط کند و در زمانی که موج سقوط کمونیست ها در اروپای شرقی وسعت یافته بود، وی همراه همسرش به آلمان مهاجرت کرد.

والدین مولر اعضای اقلیت آلمانی زبان در رومانیا بودند و پدرش طی جنگ جهانی دوم به عنوان عضو اس اس خدمت کرده بود.

بعد از ختم جنگ، در سال 1945 بسیاری از آلمان- رومانیایی ها به شمول مادر خانم مولر به اتحاد جماهیر شوروی فرستاده شدند که پنج سال را در اردوگاهی در اوکرایین امروزی گذراند.

بیشتر آثار خانم مولر به زبان آلمانی نوشته شده اند اما برخی از کارهای وی، به انگلیسی، فرانسه و اسپانیایی ترجمه شده اند از جمله "گذرنامه"، سرزمین نخل های سبز"، " سفر با یک پا" و "قرار ملاقات".

مولر دوازدهمین زنی است که جایزه نوبل ادبیات را می برد. آخرین برندگان زنی که این جایزه را به دست آوردند آلفریده جلینکه اتریشی و دوریس لسینگ انگلیسی بودند که به ترتیب برنده نوبل ادبیات سال های 2004 و 2007 شدند.

این جایزه که شامل یک ملیون کرونر پول سویدن معادل 1.4 ملیون دالر امریکایی می باشد قرار است به تاریخ 10 دسمبر در پایتخت سویدن به خانم مولر اهدا شود.

آثار خانم مولر به نوعی از ادبیات که ادبیات بازمانده گفته می شود رده بندی می شود. کسانی که از رژیم های دیکتاتوری جان به در برده و راوی مرارت ها و سختی هایی بوده اند که مردم تحت ستم تحمل کرده اند. این نوع از ادبیات بخش مهمی از ادبیات قرن بیستم را تشکیل می دهد. و بخش مهمی از آثار داستانی خلق شده در این قرن روایت زندگی در زندان ها و یا اردوگاههای مرگ و یا کار اجباری بوده است. می توان در این زمینه از مجمع الجزایر کولاگ اثر عظیم سرگی سولژنیتسین نویسنده بزرگ روس نام برد که البته جایزه نوبل ادبیات در رشته ادبیات غیرداستانی را برد. و سرگذشت و خاطره زندانیان دوران استالین را در سیبریا روایت کرده است.

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:27 توسط حمید حسینی| |

 

فراز آمدن عید خجسته ی فطرِ مبارک باد!

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 13:32 توسط حمید حسینی| |

 

ثانیه هایی که زود گذشتند

منبع: نیویورک تایمز

برگردان: حمیدحسینی

                                                                    ( به روح بی آلایش سلطان)

                                                                                       مترجم  

 

لاغراندام و بلندبالا، تا حد زیاد بخشنده و همیشه متبسم، مشخصات سلطان منادی؛ گزارشگر افغان بود.

وی پیش از آن که ایستگاه رادیوی خدمات عامه ی متعلق به خود را آغاز کند، چهارسال برای نیویورک تایمز  کار کرد. وی در کورس دشوار آمادگی جهت اشتراک در برنامه ماستری در رشته ی پالیسی عامه در آلمان نمرات بالایی دریافت کرد. وی در فرصت های بیکاری، به یک ویب سایت شبکه ی اجتماعی دوست داران کتاب پیوسته و به صورت آنلاین با خوانندگان در پاراگویه صحبت می کرد.

بعد از فرار یک روزنامه نگار امریکایی از اسارت طالبان در ماه جون، منادی ایمیلی که نشانی از شادمانی داشت برای روزنامه فرستاد و نوشت:" خدای من، من خیلی از این خبر بزرگ خوش شدم، ملیون ها بار خداوند را برای این آزادی شکر می کنم."

اما آقای منادی اوایل صبح چهارشنبه، در تهاجم بامدادی کوماندوهای انگلیسی که تلاش می کردند تا استیفن فارل؛ یک گزارشگر روزنامه تایمز و وی را از بند طالبان رها کنند، کشته شد. این دو، روز شنبه هنگامی که برای تهیه گزارش در مورد بمباران نیروهای ناتو که منجر به قتل تعداد زیادی از مردم غیرنظامی شد به شمال افغانستان رفته بودند، از سوی طالبان اختطاف شدند.

آقای منادی در حالی که تلاش می کرد فارل؛ گزارشگر امریکایی را به نقطه ی امنی هدایت کند کشته شد.

منادی پیشاپیش فارل در حالی که تلاش می کردند تا به نیروهای انگلیسی برسند، از عقب دیواری بالا شده و دستش را بلند کرده و خود را یک روزنامه نگار خواند، اما سیلی از مرمی ها بلافاصله بر او باریدن گرفت.

فارل می گوید:" وی در آخرین دقایق هم تلاش می کرد تا از من محافظت کند."

مرگ منادی، واقعیت تلخ جنگ افغانستان را نشان می دهد: در جنگ با طالبان، افغان ها در مقایسه با خارجی ها بیشتر کشته شده اند و روزنامه نگاران خارجی به این علت خوب اند که  گزارشگران افغانی که با آن ها کار می کنند انسان های خوب و لایقی هستند.

منادی، 34 ساله و پدر دو طفل بود و به عنوان مدیر و گزارشگر در دفتر خارجی روزنامه نیویورک تایمز در کابل کار می کرد. وی و دیگر گزارشگران افغانی که با گزارشگران خارجی کار می کنند، بیشتر از یک مترجم کار انجام می دهند.

باری بارک؛ یکی از گزارشگران روزنامه نیویورک تایمز که در سال های 2001 و 2002 با منادی کار کرده با اشاره به یک مقاله در مورد مرگ منادی می گوید:" این مقاله، وی را یک مترجم خوانده که باعث غلط فهمی خواننده در مورد آن چه که این آدم های بزرگ برای ما انجام می دهند می شود."

وی می افزاید:" آن ها همچون کتاب های متحرک تاریخ و تحلیل گران سیاسی اند، همه کار انجام می دهند و بدون این که از معاش و افتخار برابری برخوردار باشند شانه به شانه در خطرها می روند."

کسانی که با منادی کار کرده اند می گویند که بحران افغانستان سبب نخواهد شد که روح وی فراموش و از آرمانش کاسته شود. منادی در زمان حاکمیت طالبان، با صلیب سرخ در دره پنجشیر زادگاهش کار می کرد. دره پنجشیر، ناحیه یی در شمال کابل است که هرگز به تصرف طالبان در نیامد اگرچه آن ها از سال 1996 تا 2001 بر این کشور فرمان راندند.

منادی، سال تهاجم نیروهای امریکایی بر طالبان، کار با روزنامه نگاران خارجی را که به شمال افغانستان سرازیر شدنده بودند شروع کرد. وی بی طرف بود و توجه فوق العاده یی به جزییات نشان می داد.

امی والدمن؛ یک روزنامه نگار نیویورک تایمز که از سال 2002 تا 2005 با منادی کار کرده است می گوید:" وی همیشه قبل از ترجمه، برای لحظه یی سکوت می کرد، مثل این که فکر کند، بعد که مطمین می شد که مطلب را درست فهمیده، می گفت اوکی و شروع به ترجمه می کرد.

 والدمن می افزاید:" اگر وی می فهمید که جزییات را فراموش کرده، زنگ یا ایمیل می زد تا مطمین شود، یک نوع توجه و دقتی که از سر اجبار نبود، بلکه از یک نیاز ژرف برای انجام درست کار در مورد هرکس و یا هر چیزی بود که ما می نوشتیم."

جین اسکات لانگ هم که دفتر نیویورک تایمز در کابل را با  منادی در سال 2002 راه اندازی کرده، همین خصوصیات وی را به یاد می آورد.

تصمیم منادی برای ترک روزنامه نیویورک تایمز در سال 2005 انعکاسی از تعهد وی برای کشورش بود. ماندن در دفتر خارجی نیویورک تایمز در کابل- وظیفه یی ثابت و تا حدی با درآمد خوب، مسیر راحتی را در پیش روی وی می نهاد. اما منادی تصمیم گرفت تا نهاد رادیویی خدمات عامه متعلق به خود را ایجاد کند؛ اقدامی از لحاظ مالی خطرناک، اما وی بر این باور بود که رسانه های مستقل برای ثبات کشورش حیاتی اند.

تایلر هیکس؛ عکاس روزنامه تایمز که در سال 2001 از افغانستان تصویر می گرفت می گوید:" انگیزه منادی، کار شخصی نبود، وی در طلب دانشی بود که آن را به افغانستان برگرداند. وی تصویری در درست ترین شکلش بود."

منادی سال ها زحمت کشیده بود. بعد از سقوط طالبان، درس های دانشگاهش را تمام کرد در عین این که برای تایمز نیز کار می کرد.

در زندگی فامیلی اش با زنی تحصیل کرده ازدواج کرده بود، پدر دو بچه بود و افتخار می کرد که خانمش در دانشگاه درس می خواند؛ اقدامی شجاعانه در کشوری که تندروان معمولا به مدارس دخترانه حمله می کنند.

مرادی در ایامی که رادیوی وی با مشکل مواجه شده بود، در برنامه دو ساله ماستری در رشته سیاست عامه در دانشگاه ارفورت آلمان قبول شد. وی سال گذشته کلاس های فشرده انگلیسی را جهت آمادگی گذرانده بود و قرار بود در ماه اکتبر اولین سال دانشگاه خود را شروع کند.

منادی در ایام برگزاری انتخابات افغانستان، قبول کرد که قبل از شروع دوباره درس هایش به مدت یک ماه با تایمز کار کند.

فارل روز چهارشنبه با اظهار تاسف از مرگ منادی گفت که وقتی منادی مرمی خورد، " سه ثانیه با مرگ فاصله داشت."

  این ترجمه برای هفته نامه اقتدار ملی فرستاده شده است.

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 17:8 توسط حمید حسینی| |

 

لانگ شات افغانی؛ ریاست جمهوری یا یک شغل دیگر

 منبع: نیویورک تایمز

برگردان: حمیدحسینی

 جدای از رقابت های بزرگ و نامزدهای مطرح، چندین نفر دیگر هم که کمتر شناخته شده هستند در انتخابات روز پنج شنبه افغانستان شرکت کرده اند که در میان آن ها دو زن و یک ملای 62 ساله، یک سرایدار و فالبین هم حضور دارند.

اکثریت این افراد یک صدم آرا را نیز به دست نخواهند آورد، اما با آن هم شرکت این افراد باعث می شود که حامد کرزی که علاقمند شرکت در ریاست جمهوری است، از چانس بیشتری نسبت به انتخابات ریاست جمهوری افغانستان در پنج سال گذشته برخوردار شود. در آن انتخابات 18 نامزد شرکت کرده بودند، در این انتخابات 41 نفر نام نویسی کرده اند.

برخی از تحلیل گران سیاسی، تعداد زیاد نامزدان را به تازگی و غیرمعمول بودن انتخابات در افغانستان نسبت می دهند. دیگران به این نظرند که این یک خصوصیت ویژه هر  مرد و زن افغانی است که فکر می کند می تواند یک شاه و یا ملکه باشد. اما احساس نامزدها و تعداد زیادی از طرف های سیاسی درگیر در انتخابات، داستان دیگری می گویند: افغان ها بسیار زیاد سیاسی اند و یک بازی هوشمندانه را به خاطر تمام دلایل آن بازی می کنند.

ریچارد هالبروک؛ فرستاده ویژه امریکا به افغانستان طی دیداری جدید از کابل گفت که افغان ها واقعا در سیاست خوب اند، آن ها ممکن است فقیر و سوادشان پایین باشد، اما سیاست در خون شان است."

انتخابات ریاست جمهوری افغانستان بی شبهه امری به سمت پیش  است.

به گفته ی برخی از نامزدان ریاست جمهوری و یا معاونان آن ها، کم از کم شش نامزد انتخابات و معاونان شان در هفته های اخیر، از رقابت ها خارج شده اند و حمایت خود را از یکی از نامزدهای پیشرو اعلام داشته اند. آن ها در عوض این کار یا پول دریافت داشته اند و یا امیدوارند برای این حمایت، چیزهایی به دست بیاورند.

حاجی غلام محمد ریگی؛ 62 ساله، یک روحانی بلندرتبه از ولایت جنوب غربی نیمروز، که در انتخابات ریاست جمهوری شرکت کرده می گوید معاون دوم و مسوول مبارزات انتخاباتی اش به خاطر حمایت از کرزی از رقابت ها کنار رفته اند و آن ها به وی گفتند که 200 هزار دالر می تواند برای خودش بگیرد، اما غلام محمد می گوید که من گفتم، رای خودم را نمی فروشم."

معین الدین الفتی؛ یکی از نامزدان در کابل که برای ثبت نام معاون جدیدی درآخرین روزهای مبارزات انتخاباتی مراجعه کرده  می گوید:" به احتمال قریب به یقین آن ها پول گرفته اند، اما من نمی دانم."

وی که دو معاونش با حمایت از کرزی از وی بریدند، گفت وی تقاضای دریافت پول در صورت خارج شدن از رقابت رها را رد کرده است. اما وی روی چیز دیگری شرط می بندد. وی می گوید:" اگر من رای زیادی بیاورم، آن وقت، هر کسی که می خواهد رییس جمهور شود، مجبور است که به من شغلی بدهد چرا که حامیان من وی را رها نخواهند کرد." وی می افزاید:"  اگر من بیشتر از یک ملیون رای به دست بیاورم، آن ها به من پست خوبی مانند وزارت یا ولایت می دهند."

همه از وقایع مشابه در گذشته خبر دارند، عبدالحسیب آرین، مردی است که بعد از شرکت در انتخابات ریاست جمهوری در سال 2004 رییس پولیس ناحیه یی از کابل شد، و حالا امسال باز در انتخابات شرکت کرده است. تنها نامزد زن در رقابت های سال 2004، داکتر مسعوده جلال، در کابینه آقای کرزی، وزیر شد.

 سید مسعود، استاد اقتصاد دانشگاه کابل با انتقاد از شمار زیاد نامزدان می گوید که این تعداد تنها باعث سرگردانی رای دهنده گان می شود.

وی می گوید هر کس حق دارد که نامزد شود، اما افغانستان فقیرترین کشور روی دنیاست و این همه کاندید، بخشی از یک فکاهی است."

وی می گوید که نامزدها، به سه کته گوری تقسیم می شوند: ده تای اول که واقعا قدرت لازم برای وارد شدن به رقابت ها را دارند، 15 تای دیگر که برای به دست آوردن پست و یا پول وارد رقابت ها شده اند و 16 تای باقی مانده که فقط می خواهند صاحب نام و نشانی شوند.

وی در مورد گروه سوم می افزاید:" آن ها فقط می خواهند که عکس هایشان منتشر شود، در رادیو و تلویزیون ظاهر شوند و از زندگی یک نواخت شان تا حدی برآیند."

وی می گوید برخی از نامزدان آن قدر بی سواد بودند که وقتی در تلویزیون مصاحبه داشتند، هیچ برنامه یا سیاستی ارایه نکردند و فقط سبب خنده مردم شدند. یک گزارشگر تلویزیونی به وی گفته است که بینندگانش بعد از مصاحبه یک کاندیدا به وی زنگ زده و پرسیده اند که آیا این برنامه واقعی بود یا فکاهی.

با آن هم، شماری از نامزدها، آرزویی خالص برای آوردن تغییر در کشورشان بیان کرده اند. و مانند بسیاری از افغان ها آن ها به صورت غیر طبیعی زندگی کرده و اغلب زندگی تراژیکی داشته اند. دو نامزد در بین نیمی از مصاحبه هایی داشته اند وقتی در مورد سختی هایی که بر آن ها رفته صحبت می کردند اشک ریخته اند.

سنگین محمد رحیمی؛ 56 ساله، دگروال متقاعد نیروی هوایی که با بایسکل در اطراف پایتخت کمپاین می کند آن چنان فقیر است که وی و همسرش به عنوان سرایدار صاحب خانه شان کار می کنند. این مرد به آن ها دو اطاق کرایه داده است.

با آن هم وی تصمیم گرفت که یک هزار دالر پس انداز کند و وارد رقابت ها شود و یک هزار امضای لازم را نیز پیدا کند.

وی می گوید:" برای مدتی طولانی، ما دولتی نداشتیم که بتواند مشکلات مردم افغانستان را حل کند. مردم خانه ندارند، راهی برای پرداخت اجاره ندارند، مردم می خواهند برای کار به خارج بروند و در راه می میرند یا در کشورهای خارجی بازداشت می شوند."

وی می افزاید:" اما هیچ عذری برای این که کشور روی پای خودش ایستاد شود وجود ندارد. به این علت من تصمیم گرفته ام تا رییس جمهور افغانستان شوم."

به گفته وی، دوستانش در نیروی هوایی پول هایشان را روی هم گذاشته اند تا هزینه نشر تصاویر کمپاین وی را بپردازند و وی را به ولایات مختلف دعوت کنند. وی هنگامی که مصروف کمپاین در شمال بود توسط یک افسر ارتش که قبول نمی کرد که وی یک کاندید واقعی است بازداشت شد. در رویداد دیگری، یک تاجر وی را با گدا اشتباه گرفت، وی را دور کرده و گفت که خدا خودش به تو کمک کند.

دو نامزد زن می گویند که آن ها خواهان به دست آوردن حقوق زنان اند. اما دکتر فروزان فنا 40 ساله و داکتر جراح استخوان، در تصاویر خود از عکس های شوهرش دکتر عبدالرحمان استفاده کرده است که در سال 2002 وقتی که وزیر هوانوردی ملکی بود به قتل رسید.

وی می گوید آن هایی که پشت قتل شوهرش بودند هنوز در قدرت اند و وی تهدیدهایی از زمان وارد شدن به رقابت ها دریافت کرده است.

آقای الفتی که نامزدی از کابل است، ایده ی خاص خود را در مورد این که چرا این همه نفر وارد رقابت ها شده اند دارد. وی می گوید:" هر نامزدی از یک مکان متفاوت می آید، اما آن ها با یک  احساس می آیند: مردم بیکارند، کشاورزان چیزی برای کشت ندارند و این احساسات است که یک کاندیدا را به واردن شدن به رقابت ها می کشاند."

وی می گوید:" کرزی در حقیقت رییس جمهور است اما هیچ کاری برای ما انجام نداده، و این باعث می شود که احساس کنیم برخیزیم و دست به کاری برای مردم مان بزنیم. ما نمی خواهیم که بچه هایمان زیر یک سقف کثیف بنشینند؛ ما چیز بهتری می خواهیم."

وی می افزاید:"در مورد خودم، ناکامی چیز مهمی نیست بلکه، نامرد بودن یک مساله مهم است."

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 10:21 توسط حمید حسینی| |

مهمان نوازی جاپانی در  یک دره ی افغانی

منبع: رویترز

برگردان: حمید حسینی

هیرومی یوسایی اولین بار برای عکاسی از جنگ داخلی افغانستان به این کشور آمد، ولی یک دهه بعد، با آرام شدن اوضاع، وی یک هوتل مرتفع را در دره یی کوچک که زمانی محل بازدید جهانگردان بود اعمار کرد.

هوتل جاده ی ابرشیم بامیان را می توان در پایان 9 ساعت رانندگی استخوان شکن در میان جاده های خاکی از کابل پیدا کرد. این هوتل، غذاهای اصیل جاپانی، اتاق های پاک و ستره، برق و انترنت بی سیم را به مهمانان خود پیشکش می کند.

هوتل رو به مزارع سرسبز و یک قلعه ی سنتی گلی بر بلندی هایی شبیه خانه ی زنبور عسل که زمانی دو مجسمه ی غول پیکر و باستانی بودا آن جا موقعیت داشتند، قرار دارد.

خانم یوسایی بعد از ازدواج با یک مرد افغان تصمیم گرفت تا در افغانستان اقامت کند و بعد از مرگ والدینش، رابطه ی خود را با زادگاهش جاپان برید.

وی هنوز هم در ماههای زمستان که هوتل بسته می شود و وی به کابل می آید، به عنوان یک خبرنگار پاره وقت برای خبرگزاری جاپانی کیودو کار می کند.

یوسایی در یکی از اتاق های هوتل خود که به شکل راحت افغانی تزیین شده می گوید:" خیلی زیاد افغانستان را دوست دارم و این بهترین مکان توریستی این کشور است."

 4 سال طول کشید تا این هوتل 13 اتاق ساخته و مبل و فرنیچر آن تکمیل شد؛ چرا که آب و هوای سرد در این منطقه، به این معنی است که امکان کار تنها در شش ماه از سال وجود دارد و از آن گذشته خانم یاسویی هم می خواست کارش به نحو احسن انجام شود.

هوتل جاده ی ابریشم در سال 2007 افتتاح شد. برخی از فرنیچر آن از دوبی و برخی هم از پاکستان آورده شدند ولی جان پاک ها و روی پاک ها همه جاپانی اند.

هزینه ی یک اتاق دو تخته با احتساب دیزل جنراتور شبی 120 دالر تمام می شود که در این منطقه به نظر نمی آید کسی بتواند از عهده ی پرداخت آن برآید، ولی این قیمت تا حدی از سوی دیپلمات ها، کارگران و روزنامه نگاران خارجی که برای کار یا تفریح از شهر پرگرد و غبار و مزدحم کابل به این جا می آیند، قابل پرداخت باشد..

اولین و تنها پارک ملی افغانستان هم در نزدیکی همین محل موقعیت دارد و این محل پر از نقاط باستانی است.

این دره، همین طور یکی از آرام ترین نواحی افغانستان است. خانم یوسایی هرگونه نگرانی در باره ی امنیت خود و هوتلش را رد می کند و می گوید، به نظر وی، جاپان نظر به این منطقه، بی ثبات تر است.

وی با خنده می گوید:"در حال حاضر که به کشورم برگردم، باور کردنی نیست. بچه ها والدینشان یا رهگذاران را می کشند... این جا در افغانستان، ما یک چنین چیزی نداریم، فقط شورشیان هستند."

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 10:3 توسط حمید حسینی| |

 

تق تق قطاری

از گلوی خشک شبانگاه می گذرد

پنجره باز است

هوایی نیست

ناخوشی اما فراوان.

 

کو پلکی که هم آید تا صبح

کو صبری که ...

تق تق قطاری

 از گلوی خشک شبانگاه می گذرد

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 16:14 توسط حمید حسینی| |

برف؛ افغانی همیشه مهاجر

 

در کابل برف می بارد

در تمام افغانستان هم

برف اما

آرد نیست

شیر نیست

شکر نیست

برف

 دودکشی است

که گلوی آن از خمیازه کشیدن خسته نمی شود

پنجره یی  که هیچ پلاستیکی ورود آن را مانع نمی شود

برف

افغانی همیشه مهاجر

آواره گی

در مرزهای ایران است

 

برف

 برافراشتن خیمه های سپید دلتنگی در چهارراهی قنبر

برف

 رویایی کودکی است

که آدمک برفی اش کلاه ندارد

 

برف

سراسیمه گی زنی در تازیانه ی باد

برف

 سیاهی روزگاری است که

مردانش نامردترین مردانند

و سیاستمدارانش دروغ گو ترین دروغ گویان!

 

نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 10:0 توسط حمید حسینی| |

چند طرح براي «ميم»

 

 

حضورت

 

ايمني مامني است

 

كه جان لبريز هراس را

 

در بر مي گيرد

 

 

چه خرد است

 

تمامي دنيا

 

در تبسم هاي كودكانه ات

 

براي دلخوشي تو

 

شق القمر نيز

 

كوچك ترين كارهاست

 

 

چشم در چشمم مي دوزي

 

و عسل بر لبانم مي ريزي

 

پروانه هاي گيسويت

 

گرد سرم مي چرخند

 

باغ ات چه پر و تازه است اي يار!

 

مي خواهم كنار كبوترانم بخوابم

 

دانه را فراموش نكن!

 

 

 

تو خوبي

 

خوبي از تو سرچشمه مي گيرد

 

خوبي از تو مي زايد

 

بزرگ مي شود

 

جوان مي شود

 

كلان مي شود

 

خوب من

 

بگذار خوبي هاي تو را زنده گي كنم

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 12:57 توسط حمید حسینی| |


Design By : Night Skin