فعلا بی نام

ادبیات

 منبع: اکونومیست

برگردان: حمیدحسینی

رجب طیب اردوغان؛ نخست وزیر ترکیه، اخیرا در حال ورزش با کلاهی قزاق مانند همانند کلاه آتاتورک مشاهده شده است. طرفداران کمال آتاتورک از این حرکت آقای اردوغان هراسان شده اند. با آن هم هیچ کس نتوانست که این را که آقای اردوغان تاثیرگذارترین رهبر این کشور از زمان مرگ آتاتورک در سال 1938 تاکنون بوده است را رد کند. حزب اسلامگرای میانه روی وی یعنی عدالت و توسعه، در سال 2002 در میان موجی از حمایت مردمی و با رد دهه ها حاکمیت افراد نالایق بر سر کار آمد. آقای اردوغان ترکیه را از رکود و فلج سیاسی بلند کرد و این کشور را به الگویی برای منطقه تبدیل کرد.

وی جنرالان را بی اعتبار ساخت، حقوق زنان وکردها را بهتر کرد؛  درآمد سالانه این کشور را دو برابر نمود؛ جاده ها و شفاخانه های مدرن ساخت و وضع طبقات پایین اجتماع را بهبود بخشید. اصلاحات سبب باز شدن گفتگوهای برای شامل شدن این کشور در اتحادیه اروپا در سال 2005 شد. با وجود نگرانی ها از کسری موجودی فعلی این کشور، اقتصاد ترکیه به آهستگی به پیش می رود اما همانند دیگر کشورهای مدیترانه سقوط نکرده است.

شگفت آور نیست که حزب عدالت و توسعه برای بار سوم به حیث تنها حزب حاکم در انتخابات جولای 2001 برنده شد. با آن هم یک سال باقی مانده برای آقای اردوغان مثل همیشه نخواهد بود. پسرفت ها شامل ادعاها در مورد ابتلای وی به سرطان، تنش ها با گروه اسلامی گولانی، تشدید خشونت کردها و جنگ در سوریه اند. وی به تدریج اقتدارگرا شده است، قضاوت هایش حاکی از  بلندپروازی برای انتخاب به حیث رییس جمهور بعد از ختم دوره کاری آقای عبدالله گل در سال 2014 اند.

این بلندپروازی است که منتقدان می گویند، قول های آقای اردوغان را برای کار روی یک قانون دموکراتیک جدید تخریب کرده است. یک کمیته پارلمانی قرار است تا متن طرحی را در این زمینه تهیه کند که مشخصا به جایی نخواهد رسید. این طرح نیاز به تصویب عدم منافات با تمام اعضا در هر بند دارد. لونت گلتکین؛ یک تحلیل گر طرفدار اسلام گراها می گوید: آیا ملی گرایان قصد دارند تا با تقاضای کردها برای آموزش به زبان مادری شان موافقت کنند؟ البته که نه. بسیاری مظنون اند که آقای اردوغان می خواهد که حزب عدالت و توسعه، پیش نویس طرح خود را پیش کند که در آن قدرت ریاست جمهوری افزایش یافته و دوره وی را برای حکومت بر کشور بعد از ختم دوره کاری اش تمدید می کند. از آن جایی که وی از اکثریت دو سوم آرا در پارلمان برخوردار نیست، یک قانون اساسی جدید نیاز است تا به همه پرسی گذارده شود: که بیشتر رای دهندگان خواهان قدرت بیشتری برای حزب عدالت و توسعه خواهند بود.

با آن هم، وی چانسی ندارد. طی سال گذشته اردوغان به طور روزافزونی بر کردها سخت گیر شده و گفتگوهای پنهانی را با حزب جدایی طلب کارگران کرد ترکیه برای پایان دادن به درگیری خونین آن ها قطع کرده است. وی اعمال زور و دستگیری گسترده هزاران تن از فعالان کرد را از سر گرفته است. صلاح الدین دمیترات؛ یکی از رهبران حزب صلح و دموکراسی طرفدار کردها می گوید که پیوندها میان ترک ها وکردها روز به روز ضعیف تر می شود.

مسوولان رسانه ها از ترس از دست دادن قراردادهای دولتی، انتقادها از دولت را متوقف کرده اند. حداقل 80 روزنامه نگار در زندان هستند که بسیاری از آن ها کرد و متهم به عضویت در حزب کردستان کرد ترکیه اند. نارواداری دولت به دانشجویان نیز کشیده شده است و 2824 تن از آن ها در زندان اند که یک چهارم از آن ها متهم به عضویت در گروههای هراس افکن و طرفداری از آموزش آزاد و گناه های دیگر اند.

مخالفان سکولار آقای اردوغان وی را متهم به بازگشت به ریشه های اسلامی اش کرده اند. آقای اردوغان درخواست " دوره جوانی مذهبی تر" ، پیشنهاد اعمال محدودیت بر سقط جنین و شروع دوباره امام حتیپ (آموزش روحانیت) را در مکاتب متوسطه کرده است. یک نصاب درسی جدید انتخاب قرآن و صنف های زبان عربی را در برنامه های خود گنجانده است. میهن پرسی پارسایانه آقای اردوغان بیشتر رای دهندگان  طبقه محافظه کار را در بر گرفته است. اما وی خود را بیش از این می خواهد نشان دهد. نبرد ارتش ترکیه بر ضد حزب کارگران کرد ترکیه دستاوردهای اندکی داشته است. دهها سرباز امسال کشته شده اند و شورشیان نبرد خود را عمدتا از منطقه عمدتا کرد نشین جنوب شرق تا ازمیر گسترده اند.

آقای اردوغان انتقادها در مورد شروع دوباره خشونت ها را متوجه آقای اسد کرده است. آقای اسد کنترول مناطق کرد نشین نزدیک مرز با ترکیه را به گروه کرد طرفدار حزب کارگران کردستان واگذار کرده است. با آن هم منتقدان به حمایت آشکار ترکیه از شورشیان سوریه اشاره می کنند که نه تنها سبب دشمنی آقای اسد شده است که دشمنی ایران را هم در پی داشته است. همچنین تعداد  زیادی از جنرال های ارتش به خاطر طرح کودتا علیه حزب در زندان اند. اما حتا حامیان آقای اردوغان، قمار وی را درباره سوریه مورد تردید قرار داده اند. نفوذ اردوغان در میان اقلیت علوی ترکیه که پیوندهای قومی با قبیله آقای اسد دارند سست شده است.

در حالی که امریکا مصروف انتخابات ریاست جمهوری خود است و اروپا هم درگیر بحران یورو، گفتگوهای برای پیوستن ترکیه به اتحادیه اروپا هم متوقف شده است. دوستان غربی ترکیه نفوذ چندانی در این امر ندارند. یک رای گیری جدید نشان داد که تنها 17 درصد از ترک ها بر این نظرند که می توانند به اتحادیه اروپا بپیوندند. بسیاری از آن می ترسند که کشورشان ممکن است وارد یک جنگ منطقه ای شود. آقای اردوغان استاد استشمام حال و هوای جامعه است اما محبوبیت وی در حال نزول است. اولویت آقای اردوغان بیش از آن که بلندپروازی ها برای ریاست جمهوری باشد بهتر آن است که قراردادن کشور خود در صدر جدول باشد، با قانون اساسی که از شهروندی تمام ترک ها حمایت می کند. 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1391ساعت 0:35  توسط حمید حسینی  | 

منبع: مجله سیاست خارجی

برگردان: حمیدحسینی

انحراف، خصوصیت پاکستان است. تنها سومالیا، افغانستان، هاییتی، یمن و عراق در فهرست دولت های ناکام، بالاتر از پاکستان قرار گرفته اند. این کشوراز سوی ارتشی که دهه هاست در اثر بحران با هند و سرمایه گذاری در این بحران تغذیه شده و دولتی مُلکی که تمامی دارایی آن را تا حد ممکن دزدیده و در عوض هیچ مالیاتی نیز نپرداخته اداره می شود. اما با وجود این ارتش مصمم، قبایل پاکستانی، چنان که ارنست گالنر؛ انسان شناس فقید اروپایی، آن ها را "اشتراک تقریبا کلی جنس مُذکر در خشونت سازماندهی شده" نامیده است، بر بخش های وسیعی از این کشور حاکم اند. فقدان دولت سبب نبود برق 24 ساعته و نظام آموزشی در بسیاری از این مناطق شده است.

علت ریشه ای این ناکامی های متعدد، به گمان بسیاری ها، مصنوعیت بسیار زیاد خود پاکستان است: یک تکه نقشه از پازلی میان هند و آسیای مرکزی که از سرزمینی که- امپراطوری بریتانیا تحت عنوان- شبه قاره ی غیرمتجزا- بر آن فرمان می راند- جدا شده است. پاکستان مدعی نمایندگی از مسلمانان در شبه قاره هند است؛ اما کُل مسلمانانی که در هند و بنگلادش زندگی می کنند از جمعیت مسلمان پاکستان بیشتر است. پاکستان در فقدان هر نوع دلیل جغرافیایی برای وجود خود-- چنان که این فرضیه ادامه دارد- به افراط گرایی اسلامی به عنوان یک اصل تشکیل دهنده ی این کشور متوسل می شود.

اما این فرضیه ی کلیدی در مورد آن چه که پاکستان را بیمار کرده، نادرست است. پاکستان که نسبت به هر کشور دیگری، نشانگر سرنوشت هراس آور بیشتری برای سیاست سازان امریکایی است، یک منطق جغرافیایی دارد. دیدگاه بنیانگذار پاکستان؛ محمد علی جناح در سال 1940 فقط ربودن قدرت به خاطر تحقیر حزب عمدتا هندوی کنگرس نبود. بل که ُپشت این اقدام یک عالمه تاریخ و جغرافیا برای ایجاد یک دولت مسلمان در شمال غرب شبه قاره و در نزدیکی آسیای مرکزی وجود داشت. فهم این میراث، به درستی به یک سناریوی نگران کننده در مورد منطقه ای که پاکستان و به امتداد آن افغانستان و هند در آن قرار دارند منتهی می شود که ممکن است هنوزه روان باشد. بهترین راه برای فهم بهبود یا خرابی حال و آینده ی پاکستان هنوز هم از طریق جغرافیای این کشور میسر است.

تجربه ی مسلمانان در جنوب آسیا با مفهوم الهند؛ واژه ای عربی برای هند، شروع می شود. الهند یادآور بخش های وسیعی از شمال و شمال غرب شبه قاره هند است که در دوره های میانه تحت حاکمیت ترک های مسلمان درآمده و در برابر مغول هایی که فاقد چراگاه بودند تحت محافظت قرار گرفتند. جریان فتح هند توسط مسلمانان در سند شروع شد؛ دشتی در جنوب و شرق ایران و افغانستان، در نزدیکی دریای عربی که به آسانی از طریق زمین و مسیرهای بحری به شرق میانه وصل می شد.

سند در اوایل قرن هشتم توسط عرب های سلسله ی بنی امیه فتح و مسلمان شد. بعد هم ترک های غزنوی ( از غزنی در جنوب افغانستان) که بخش هایی از شمال هند را در قرن 11 فتح کردند به آن جا آمدند. بعد از غزنوی ها نوبت به سلطنت دهلی؛ یک حکومت الیگارشی (شامل ثروتمندان) در اوایل قرن 13 و 16 رسید که به دنبال آن ها حاکمیت با شکوه سلسله ی مغول های فارسی زبان در شبه قاره به حکومت رسیدند. تمامی این جنگجویان مسلمان بر قلمرویی حکومت می کردند که ضمیمه هایی از دنیای عرب-ایرانی بودند که به سمت مغرب امتداد می یافتند؛ چنان که حتا با چین و شمال و شرق بده بستان داشته و تجارت می کردند. این سرزمینی بود بدون مرزهای ثبیت شده که به گفته ی آندره وینک؛ استاد تاریخ در دانشگاه ویسکانسن، از معجونی غنی از فرهنگ عرب، فارس، ترک نمایندگی و آن ها را از طریق مسیرهای تجاری به آسیای میانه ی مسلمان متصل می کرد.

تا یک مقطع خاص، یک منطقه یعنی همین پاکستان امروز، گرهگاه این تمدن اسلامی بود. پنجاب حاصلخیز که مرز پاکستان و هند را در خود جای داده بود به نوشته ی مظفرعالم؛ تاریخ دان دانشگاه شیکاگو، "امپراطوری مغول را از طریق ارتباطات تجاری، فرهنگی و قومی با ایران و آسیای میانه متصل می کرد." پنجاب، قرن ها میانجی تمدنی و وصل کننده ی آسیای میانه ی سردسیر و کم جمعیت با زمین های زراعتی و پرسکنه ی شبه قاره هند بود.کیسه های برنج و گندم بعد از عبور از گذرگاه های پاکستان بویژه خیبر و بولان با ارتقاعات هزارها متر به کابل و قندهار در افغانستان می رسیدند. کاهش ارتفاعات از افغانستان به طرف رود سند، که از بین پاکستان می گذرد، بسیار تدریجی است چنان که طی هزاره، فرهنگ های گوناگونی در این فلات مرتفع و دشت های رودخانه ای همسطح آن ساکن شدند. تمامی این منطقه ی حایل- که نه کاملا مربوط به شبه قاره و نه کاملا در آسیای میانه قرار داشت، چیزی فراتر از یک منطقه ی مرزی یا یک خط برجسته در نقشه بود؛ یک ارگانیسم فرهنگی سیال و مرکز بسیاری از تمدن ها.

آن چه ما امروزه به عنوان پاکستان می شناسیم یک هویت مصنوعی نیست؛ بل فقط آخرین آرایش های مکانی دولت ها در شبه قاره است. تمدن هاراپان (Harappan)، با شبکه ی پیچیده ای از کنترول مرکزی روسای قبایل در اواخر قرن 4 تا نیمه ی هزاره دوم پیش از میلاد از اولین ساکنان این مناطق بودند. گستره ی هاراپان از شمال شرق بلوچستان تا کشمیر و جنوب شرق تقریبا تا دهلی و بمبیی و تا نزدیکی های ایران و افغانستان امروزی و به شمال غرب و غرب هند امتداد می یافت. این جغرافیای پیچیده ای از زیستگاه هایی با چشم انداز قابلیت آبیاری بود که قلب آن پاکستان امروزی بود.  

امپراطوری موریاها که از قرن چهار تا قرن دوم پیش از میلاد می زیست، بیشتر شبه قاره را در کنترول داشت و بنابراین برای اولین بار در تاریخ، ایده ی هند را به عنوان یک هویت سیاسی پیش کشیدند؛ اما در حالی که مناطق افغانستان، پاکستان و شمال هند، همه تحت حاکمیت موریاها قرار داشتند، جنوب هند جزو این حاکمیت نبود. بعد نوبت به امپراطوری کوشانی ها رسید که حاکمان هند و اروپایی آن بر قلمرویی از دره فرغانه در قلب آسیای میانه گرفته تا بیهار در شمال شرق هند حکم می راندند. یک بار دیگر، قلب این امپراطوری که آسیای میانه را به هند وصل می کرد، پاکستان بود: یکی از پایتخت های کوشانی ها پیشاور بود که امروزه یک شهر مرزی پاکستان است.

بعد از آن، در سراسر قرون میانه و اوایل دوران مدرن، مهاجمان مسلمان از سمت غرب، هند را با شرق میانه بزرگ وصل کردند در حالی که دره ی رود سند به عنوان هسته ی تمامی این تعامل ها عمل می کرد؛ چرا که به شرق میانه، آسیای میانه و همین طور دره ی رود گنگ نزدیک بود. تحت حاکمیت سلسله ی مغول های دهلی از اوایل سال 1500 تا 1720 از افغانستان مرکزی گرفته تا شمال هند، همه بخشی از یک حکومت بودند در حالی که پاکستان، حیثیت قلب این قلمرو را داشت.

پاکستان فراتر از ساختار جعلی مدرن آن، جغرافیا و تجسم ملی تمامی تهاجمات مسلمانانی است که در طول تاریخ به هند سرازیر شدند  و حتا جنوب غرب پاکستان، اولین منطقه شبه قاره است که توسط مسلمانان عربی که از شرق میانه آمده بودند فتح شد. سند، بیش از گنگ، هماره یک رابطه ی ارگانیک با دنیای عرب، فارس و ترک داشته است. از لحاظ تاریخی و جغرافیایی قابل توجه است که تمدن دره رود گنگ در گذشته های دور بخشی از حاکمیت ایران هخامنشی و سنگر مقدم امپراطوری شرق نزدیک اسکندر کبیر بود، امروزه در دام جریان های سیاسی ای گرفتار آمده که از شرق میانه آب می خورند که افراط گرایی اسلامی در آن ها یک عنصر اساسی است. این جبرگرایی نیست بل فقط شناخت یک الگوی مشخص است.

هرچه بیشتر این تاریخ مطالعه شود، بیشتر آشکار می شود که شبه قاره هند، دو منطقه ی جغرافیایی عمده دارد: دره ی سند با شعبات آن و دره ی گنگ با شعبات آن. ایجاز احسان؛ دانشمند پاکستانی رگه ی جغرافیایی واقعی شبه قاره را با عنوان "برجستگی گاردسپور- کاتیاوار" شناسایی کرده است؛ خطی که از جنوب غرب پنجاب شرقی به دریای عربی در گجرات می رسد. این یک منطقه پرآب است و به درستی شبیه مرز هند و پاکستان است. تقریبا تمامی شعبات رود سند، به غرب این خط و تمامی شعبات گنگ به شرق این خط می ریزند. تنها موریاها، مغول ها و انگلیسی ها این دو منطقه را با یک دولت واحد پیوند زدند. رود سند برای تمامی این سه امپراطوری، حیثیت منطقه مرزی را داشت و نیازمند سربازان زیاد برای رویارویی با ناآرامی ها در آسیای میانه بود تا رود گنگ، که با تهدید مشابهی روبرو نبود.

به همین شکل، سلطنت قرون میانه ی دهلی، با مشکلات زیادی از ناحیه ی آسیای میانه روبرو بود طوری که این امپراطوری، پایتخت غربی خود را به طور موقت از دهلی به لاهور ( یعنی از هند به پاکستان امروزی) منتقل کرد تا با تهدیدهای نظامی از ناحیه آن چه که امروزه، افغانستان خوانده می شود مقابله کند. با آن هم، در بخش بزرگی از تاریخ، یک امپراطوری نتوانسته است که تمامی رود سند، رود گنگ، بخش های جنوبی و شرقی افغانستان، بیشتر پاکستان، و شمال غرب هند را به عنوان یک واحد سیاسی یگانه حفظ کند. و دره ی غنی و پرجمعیت سند، چنان که به مرز آسیای میانه نزدیک بود، مرکز پادشاهی پرتپش آن زمان را به وجود آورد.

و معما این جاست. در طی دوره های کوتاهی که این نواحی در هند و پاکستان متحد بودند- یعنی دوره ی موریاها، مغول ها و انگلیسی ها- در مورد این که چه کسی بر مسیرهای تجاری منتهی به آسیای میانه حاکم است هیچ مشکل آشکاری وجود نداشت. در بقیه ی تاریخ هم، مشکلی وجود نداشته است، چرا که امپراطوری هایی شبیه کوشانی، غزنوی و سلطنت دهلی، اگرچه شرق گنگ را کنترول نمی کردند اما هم سند و هم غرب گنگ را در اختیار داشتند چنان که دهلی و لاهور زیر حاکمیت یک دستگاه سیاسی و حتا آسیای میانه هم در تحت حاکمیت آن ها قرار داشت. جغرافیای سیاسی امروز از لحاظ تاریخی یکی است، گرچه، یک دولت در دره سند، یعنی پاکستان، و یک دولت قوی در دره ی دره ی گنگ، یعنی هند هر دو برای کنترول بر منطقه ی تا حدی ناآرام آسیای نزدیک یعنی افغانستان با هم جدال دارند.

دولت سندی با وجود منطق جغرافیایی و تاریخی اش، نسبت به دولت گنگی ناآرام تر است. در این جا هم جغرافیا، جوابی برای این ناآرامی دارد. پاکستان،  مرز شبه قاره را در خود جای داده است؛ منطقه ای که حتا بریتانیایی ها از شامل شاختن آن در اداره ی خود ناتوان بودند و به جای آن با قبایل ساکن در آن جا معامله می کردند. بنابراین، پاکستان، نهادهای مدنی ثابتی را چنان که هند به میراث برد به میراث نبرد. وینستون چرچیل در اولین کتاب خود در هنگام جوانی یعنی "داستان نیروی مالاکالند"، به شکلی جالب چالش هایی را که مرزهای استعمار بریتانیا با آن روبرو بودند تصویر کرده است. وی به عنوان یک نویسنده جوان نتیجه می گیرد که تنها راه برای عمل در این بخش از جهان از طریق " یک سیستم پیشرفت تدریجی از راه توطیه میان قبایل، دادن پول و لشکرکشی های کوچک است."

پیوستگی جغرافیایی پاکستان در پیوستگی زبانی مشکل زا و ظریف آن انعکاس یافته است. چنان که زبان هندی با هندوستان در شمال هند پیوند خورده، اردو با مسلمانان در پاکستان پیوند خورده است. اردو که از واژه ی ترکی –فارسی اردو برای اردوگاه ارتشی گرفته شده، زبان تمامی منطقه ی هم سرحد با هند است. اردو به الفبای عربی فارسی شده نوشته می شود که نشانی از ارتباط این زبان با شرق میانه است؛ گرچه از لحاظ دستور زبان، شبیه هندی و دیگر زبان های سانسکریتی است. اکثرا باور بر این است که زبان اردو از طریق برخورد و داد و ستدهای سربازان ترک، ایرانی و هندی های بومی در لشکرکشی های ارتش مغول در شهرهای میانه ی رود گنگ همانند اگره، دهلی و لکنهو پدیدآمده و نه فقط در منطقه ی سرحد پاکستان. بنابراین به درستی زبان الهند است.

اردو، زبان ارتباطی پاکستان حتا در پنجاب برای ارتباط میان سیک های غیرمسلمان و هندوهاست و از سخنگویان بومی بیشتری در پاکستان برخوردار است. به نوشته ی الیاس آیریس؛ که اکنون معاون وزارت خارجه ی امریکا در جنوب آسیا و آسیای مرکزی است در کتاب  "سخن گفتن همانند یک دولت: زبان و ملی گرایی در پاکستان" : تحت حاکمیت محمد ضیا الحق؛ دیکتاتور پاکستان در دهه 1980 گنجاندن برنامه های آموزش اردو در نهادهای مذهبی و آموزش عربی در مدارس دولتی، به اردو جایگاهی برتر از یک زبان متعلق به شرق میانه و دوره ی اسلامی داد.

آبشخور زبانی، قومی و فرهنگی دره ی سند، پنجاب است که به معنای پنج آب شامل رودهای بیس، چنآب، راوی و ستلج است که همه از شعبات رود سند هستند. پنجاب نماینده ی تمرکز منطقه ی شمال غربی بر جمعیت و زراعت است پیش از این که این منطقه به سمت آسیای میانه خشک  منتهی شود. برای مثال، این منطقه به علت دسترسی ویژه اش به مسیرهای تجاری آسیای میانه مورد طمع قرار داشته است؛ اگرچه در نوع خود نسبت به بقیه مناطق هند تحت حاکمیت بریتانیا، میدان مقدم نبرد بوده است.

به علت خیزش سیک ها، مغول ها دوران سختی در امن کردن پنجاب داشتند. بریتانیا دوبار برای بازپس گیری این منطقه از سیک ها در دهه 1840 با آن ها جنگ کرد در حالی که بقیه نقاط هند پیش از این به انقیاد آن کشور درآمده بود. وقتی پنجاب فتح شد، پشتون های مرز شمال غربی، که دروازه ی ورود به افغانستان و آسیای میانه بود، توجه ی انگلیسی ها را برانگیختند. چرا که پنجاب به منطقه ی مرزی شمال غرب نزدیک بود که آن هم در همسایگی جنوب آسیای مرکزی قرار داشت، و سربازان پنجابی به خاطر قدرت نظامی خود مشهور به " شمشیر ارتش هند" بودند و در 28 واحد از 131 واحد لشکر پیاده ی در ارتش هند تا سال 1862 حضور داشتند.

اما با از بین رفتن هند بریتانیایی در سال 1947 و ایجاد یک دولت سندی و یک دولت گنگی، تقریبا یک ولایت مرزی هند بزرگ، یعنی پنجاب؛ قطب مدنی دولت مرزی دره ی سند یعنی پاکستان گردید. اگرچه پنجاب شرقی به هند تعلق گرفت، پنجاب غربی هنوز بیشتر از نیمی از جمعیت پاکستان را در خود جای داده است. پنجاب غربی با نزدیک 90 ملیون نفر، پانزدهمین کشور جهان از لحاظ جمعیت پیشاپیش مصر، آلمان، ترکیه و ایران قرار دارد. پنجابی ها 80 درصد از ارتش پاکستان و 55 درصد از کارمندان ادارات دولتی را تشکیل می دهند.

پنجاب همانند یک قدرت شاهی داخلی بر پاکستان حکم می راند، به شیوه ای که صربستان و ارتش صرب، یوگسلاویا را پیش از جنگ داخلی و فروپاشی آن اداره می کردند. آیریس می نویسد:« تصور می شود پنجاب، نهادهای ملی پاکستان را از طریق خویش خوری و دیگر شبکه های قیمومیت تسخیر کرده باشد. نرخ سواد زنان محلی در این منطقه دو برابر ولایت سند و ولایت صوبه سرحد در نزدیکی مرز با افغانستان و سه برابر بلوچستان است». وی می افزاید:«پنجابی ها از وضع بهتری نسبت به داشتن زمین حاصلخیز، آب پاک، تکنولوژی بهتر و خانواده های تحصیل کرده برخوردارند.»

محمد اعظم چودری؛ تاریخ دان و انسان شناس پاکستانی می نویسد:« اگر سرزمین مادری پنج آب (پنجاب) به دست نمی آمد، از لحاظ جغرافیایی،  تاسیس پاکستان غیرممکن می بود». وی می افزاید:«با آن هم پنجاب خود جدایی ناپذیر است چرا که بخش جنوبی ولایت متشکل از تکلم کنندگان زبان سرایکی – مخلوطی از پنجابی و سندی- با هویت مختص به خودشان است. در حالی که دیگر نقاط پاکستان، پنجاب را تمامیت خواه می بینند، پنجابی ها خود احساس مادونی دارند (همانند صرب ها) ادعا می کنند که آن ها برای کشوری که امور آن به درستی به پیش نمی رود، قربانی بیشتری داده اند ولی احترام کافی دیگر پاکستانی ها را به دست نیاورده اند.

تنش میان پنجابی ها و دیگر پاکستانی ها با تنش های موجود میان دیگر گروه های پاکستانی شبیه است. درگیری دیرینه در کراچی، بزرگترین شهر پاکستان، جنجال های سندی ها با بلوچ ها و پشتون ها همانند تنش ها میان بلوچ ها و پشتون ها در بلوچستان است. ایدیولوژی اسلامی در پاکستان همانند کمونیسم در یوگسلاویا، سریشی ضعیف برای تشکیل یک هویت ملی افتخار آمیز بوده است. در عوض، این منطقه ی حایل میان شرق میانه و هند، تبدیل به یک ملغمه ی انفجاری از هویت های قومی متخاصم شده است.

مسلما این آن چیزی نبود که جناح برای پاکستان در سر داشت. وی تصور یک دولت فدرالی را می کرد که در هر ولایت آن، هر قومیت از درجه ی بالایی از خودمختاری برخوردار باشد. با یک چنین آزادی، بیم تحت تسلط بودن توسط پنجابی ها و یا دیگران وجود نداشت و امکان پدید آمدن یک جامعه ی مدنی و در کنار آن دولتی با ظرفیت سازمانی پر تحرک به وجود می آمد. البته، تاریخ نشان داده که اقتدار مرکزی تنها در صورتی می تواند موثر باشد که به شدت محدود باشد. با تاسف که پاکستان آن چیزی است که ارنست گلنر و رابرت مونتاگن؛ دانشمندان قرن بیستمی اروپا آن را جامعه "بند بند" نامیده اند؛ سرگردان میان مرکز گرایی و هرج و مرج همانند جامعه ای که به گفته ی مونتاگن، رژیم حاکم بر آن " روح زندگی را از آن منطقه می گیرد" و " به علت شکنندگی اش، در ایجاد نهادهای پایدار شکست می خورد". این تولید فرعی قلمرویی جدا شده توسط کوه ها و بیابان هاست، جایی که قبایل قوی هستند و دولت مرکزی در مقایسه با آن ها ضعیف است. و یا چنان که آناتول لیون؛ استاد دانشگاه سلطنتی لندن می گوید:« پاکستان دولتی ضعیف با جوامعی قوی است.»

هند حقیقت به وجود آمدن وضع دشوار پاکستان را توضیح می دهد. دولت های منفرد هند بر بنیاد زبانی ساخته شده اند و از هویت مطمینی برخوردارند: در ولایت کارناتاکا مردم به زبان کانادایی، در ماهاراشترا مراتی، در آندره پرادش تلگو، در بنگال غربی بنگالی، در اوترپرادش هندی صحبت می کند و قس علی هذا. این مساله ممکن هم است به برخی برنامه های ملی گرایی محلی و جنبش های جدایی طلب بینجامد چنان که پاکستان هم با آن روبروست. اما از آن جایی که دولت مرکزی محدود به دهلی جدید است با آن هم از تنوع استقبال شده و دهلی نو هم به نوبه ی خود، پایگاهی برای هویت ملی پان- هندی شده است.

به گفته ی لیون، اگر هند کم ترمتنوع می بود و تنها متشکل از هندی گویان شمال هند بود، تبدیل به یک دموکراسی نمی شد بل تبدیل به یک نوع دیکتاتوری ضعیف ملی گرای هندو می شد. اما در عوض هند همانند اندونیزیا، یک دموکراسی از لحاظ جغرافیایی پراکنده و متنوع است که با یک زبان عمومی متحد شده که استفاده از لهجه ها و زبان های محلی را تهدید نمی کند.

کشمیر، منطقه ی مورد منازعه ای که هند و پاکستان دهه ها بر سر آن جنگیده اند، جایی است که خصوصیت های مختلف دو کشور به وضوح در آن مشاهده می شود. به گفته ی سومیت گنگالی؛ استاد دانشگاه در هند، هند نیاز به قلمروی هیمالیا با حاکمیت مسلمان دارد تا یک منطقه با حاکمیت هندو تا بتواند ادعای خود را به عنوان یک دموکراسی متنوع نشان دهد در حالی که پاکستان به کشمیر از آن رو نیاز دارد تا ادعای خود را به حیث یک منطقه ی اصلی باقیمانده از مسلمانان هند نشان دهد.

و در این جا ما به دلیل اصلی برای انحراف پاکستان می رسیم. این واقعیت که پاکستان از لحاظ تاریخی و جغرافیایی ریشه های خوبی دارد، تا حدی توجیه تبدیل شدن به دولت را می کند. اگرچه یک دولت حایل اسلامی میان کوهها و دشت ها در تاریخ شبه قاره وجود داشته که به گذشته ها برمی گردد؛ زمانی که هنوز مرزهای ثابت وجود نداشتند اما همانند آن چه که در دوره ی میانه بود، مکررا با لشکرکشی ها محدود می شدند. غزنوی ها، سلطنت دهلی، و سلسه ی مغول همه منطقه ی شمال غرب شبه قاره را کنترول می کردند، اما مرزها همه مبهم بودند و تا حدی متفاوت از یکدیگر –که همه ی این ها به این معناست که پاکستان فقط از لحاظ تاریخی نمی تواند ادعا کند که مرزهایش مشروع هستند. این مساله نیاز به چیز دیگری دارد: مشروعیتی که از دولت داری خوب و نهادهای قوی سرچشمه می گیرد. بدون آن، ما به آن چه - در گفتگوهای اداری در واشنگتن به افپاک (افغانستان- پاکستان) مشهور است به نقشه ی قرون میانه باز می گردیم.

اصطلاح افپاک- توسط ریچارد هالبروک؛ دیپلمات فقید جا انداخته شد که اشاره به دو دولت ناکام می کند—که چاره ای جز همکاری مرزی قوی و در یک کلمه همکاری با یکدیگر ندارند. بگذارید معنی واقعی افپاک را بگویم- چنان که از لحاظ جغرافی و تاریخ تعریف شده است: این اصطلاح به معنی ادامه ی یک پنجاب کلان است—انتهای فلش قومی شبه قاره هند که به سمت تمام مسیرهای تجاری جنوب آسیای مرکزی و دره ی سند کشیده شده- و قدرت خود را بالای پشتونستان و بلوچستان فقط به این خاطر که پنجاب، تاریخی بسیار قدیمی دارد اعمال می کند.

این جهانی است که در آن مرزهای قومی با مرزهای ملی همخوانی ندارند. پشتونستان و بلوچستان شباهت بیشتری با افغانستان و شباهت کمتری با ایران دارند. حدود نیمی از 40 ملیون جمعیت جهانی پشتون ها در طرف مرز با پاکستان زندگی می کنند. بیشتر از  8 ملیون بلوچ در پاکستان زندگی می کنند، بقیه در کشورهای افغانستان و ایران اند.

در دهه های اخیر، راه های قدیمی این منطقه مورد استفاده گروه های دهشت افکن و همین طور تاجران منطقه بوده است. ارتباط میان سازمان جاسوسی پاکستان، آی اس آی، و شبکه موسوم به حقانی وابسته به القاعده، فقط شریان های اقتصادی منشا گرفته از پنجاب را به جنوب آسیای مرکزی وصل می کند.  سازمان عمدتا پنجابی آی اس آی و شبکه پشتون حقانی هر دو تجهیزات تروریستی و یک تجارت بزرگ و عملیات قاچاق به طرف رود آمو تا شمال غرب و تا ایران و غرب دارند.

از آن جایی که الهند، از لحاظ تاریخی و روابط فرهنگی و تجاری بسیار غنی بوده است وقتی دولت های مدرن از ریشه های عمیقی در این سرزمین برخودار نیستند، نتیجه برگشت به الگوهای سنتی ولو با خصوصیات ایدیولوژیک معاصر خواهد بود. وزارت خارجه ی امریکا و بسیاری از تحلیل گران سیاسی در واشنگتن، یک راه ابریشم جدید را در صورت برقراری پیمان صلح در افغانستان پیشنهاد کرده اند. آن چه که آن ها در شناخت آن ناکام مانده اند این است که پیش از این یک راه ابریشم از طرف پنجاب کشیده شده است—اما فقط در راستای مقاصد غرب نیست.

هرچه که جنگ در افغانستان و در امتداد مرز این کشور و پاکستان به درازا بکشد، پاکستان به حیث یک دولت مدرن، ضعیف تر خواهد شد. در چنین صورتی، نقشه قرون میانه بیشتر مورد توجه قرار می گیرد. یاکوب گریگل؛ استاد دانشگاه جان هاپکینز در مدرسه ی مطالعات بین المللی با اشاره به این موضوع می گوید: وقتی که دولت ها یا امپراطوری ها خود را در جنگ های نامتعارف و نامنظم درگیر بسازند، کنترول دولت مرکزی ضعیف می شود. یک دولت فقط وقتی قوی می شود که با یک تهدید زمینی متمرکز و با قاعده رویارو شود، که نیاز به تطبیق قابلیت های سازمانی خود با آن تهدید پیدا می کند و در نتیجه اتکا به اقتدار مرکزی به وجود می آید. اما تهدید از نوع مخالف آن، سبب نتایج عکس می شود. مشکل پاکستان با تهدید زمینی از جانب هند، نشان آن است که چگونه این کشور نیاز به یک دشمن متعارف برای متحد کردن خود دارد حتا اگر جواب تهدید هند در زمین مورد منازعه ی آسیای میانه صورت گیرد- حمایت از دهشت افکنی پراکنده ی اسلامی از افغانستان تا کشمیر- اثری کنایه آمیز از این خودویرانگری پاکستان است. معلوم نیست که آیا کنترول غیرنظامیان در پاکستان می تواند مانع این جریان طولانی شود.

این جریان می تواند حتا سریع تر شود. با خروج شوروی از افغانستان در اواخر دهه 1980 و آماده شدن امریکایی ها برای خروج از این کشور در سال های آینده، هند تلاش خواهد کرد تا حدی، خلای موجود را با ساخت پروژه های زیربنایی و کمک به نیروهای امنیتی افغان پر کند. این نشانی از آغاز یک نبرد واقعی میان دولت های سند و گنگ بر سر حاکمیت بر جنوب آسیای مرکزی است.

در عین زمان، در حالی که پاکستان پیش از هر چیز به جنوب و شرق افغانستان علاقمند است، ممکن است بخش شمال هندوکش در افغانستان، در صورت ادامه روندهای فعلی، آرام تر شده و به طرف تبدیل شدن به یک مرکز اقتصادی برای جمهوری های پیشین شوروی برود بویژه با توجه به این واقعیت که ازبک ها و تاجیک ها در دو طرف مرز با تاجیکستان و ازبکستان زندگی می کنند. این تحول جدید ممکن است مرزهای باکتریای کهن را نزدیک کند، آن چه که اسکندر کبیر با آن بسیار آشنا بود.

البته، گذشته ممکن است که کلید ورود به آینده ی الهند باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1391ساعت 16:34  توسط حمید حسینی  | 

نوشته: احمدرشید

برگردان: حمیدحسینی

لاهور- آن چه به تاریخ پنجم جون رخ داد، نشانی از دورانی گمراه کننده در پاکستان بود؛ دورانی که این کشور با خاموشی سراسری برق، اقتصاد در حال سقوط، جنگ داخلی در دو ولایت از چهار ولایت، خشونت از هیمالیا تا خلیج فارس، و یک رابطه دشوار با ایالات متحده- روبرو است. در این روز، ارتش پاکستان دریافت که اکنون بهترین فرصت برای آزمایش یک موشک کروز با توانایی حمل کلاهک‌های اتمی است. این پنجمین آزمایش از یک رشته از چنین آزمایش‌هایی از شروع ماه اپریل بود، که می‌خواست روحیه‌ی مردم بسیار افسرده‌ی این کشور را تقویت کند؛ پیامی به هند بفرستد که پاکستان با وجود همه ی مشکلات همچنان آماده است و هم به لیون پانه تا؛ وزیر دفاع امریکا که صبح آن روز به دهلی رسیده بود بفهماند پاکستان آسیب پذیر نیست.

از آن جا که پاکستان در فقدان برق و آب از گرما در حال پخته شدن است و با بیکاری فزاینده و امید اندکی برای بهبود وضع آموزش یا مراقبت های صحی خود رویاروست، بسیاری از مردم اهمیتی به آزمایش‌های موشکی ندادند. هند هم آزمایش‌های مشابهی را انجام داد؛ اما آن کشور با کدام بیماری شبیه بیماری اقتصادی پاکستان رویارو نیست.

و در آخرین نمونه از بحران سیاسی کشور در هفته پیش، یوسف‌رضا گیلانی؛ نخست‌وزیر از سوی دادگاه عالی- که تمام انواع مشکلات قانونی و قضایی را برای وی به وجود آورد- برکنار شد. بسیاری از مردم، اقدام دادگاه را کودتایی قانونی نامیدند، چرا که پارلمان تنها نهادی است که قدرت برطرفی نخست وزیر را دارد. اگرچه یک نخست وزیر جدید که به حزب حاکم مردم تعلق دارد، به زودی به جای گیلانی خواهد نشست، بی سرنوشتی سیاسی جاری تنها به بدترشدن نظام اداری پاکستان منجر خواهد شد.

در حال حاضر، تمام نهادهای دولت و حکومت پاکستان در مخالفت با هم قرار دارند. هفته‌ی پیش دادگاه عالی، حزب حاکم مردم به رهبری رییس جمهور آصف‌علی زرداری، گروه‌های اپوزیسیون و رسانه‌ها با سراسیمه‌گی در مورد پرونده‌های فساد، اتهام‌هایی را متوجه یکدیگر کردند. تاکنون تنها ارتش خیلی منزه باقی مانده اگرچه اتهامات فساد در مورد بسیاری از جنرال‌های بازنشسته مطرح است.

ارتش پاکستان- که با تجربه ترین ارتش در نوع خود برای ایجاد یک فضای مناسب پیش از اقدام به کودتا است، در شرایط آماده برای آن چه که پنجمین کودتای این کشور می تواند باشد قرار دارد. تمام نهادهای دولتی بی‌اعتبار شده اند. پاکستانی‌ها هیچ باوری به سیاستمداران خود ندارند و تردیدهای عمومی زیادی در مورد دموکراسی به وجود آمده است. ناکامی اقتصادی و خشونت بی‌رحمانه‌ی تندروان، خسارات جانی و مالی زیادی وارد کرده، در حالی که ناکامی در روابط با غرب، هرگز پیش از این پاکستان را تا این حد منزوی نکرده است.

اما ارتش این بار- با توجه به دشواری که با آن روبروست و فقدان راه حلی که می تواند به ملت ارایه کند (بویژه بعد از رنجاندن ایالات متحده و ناتو)- بعید به نظر می‌رسد که دست به کودتا بزند. این نیرو در عوض تمایل دارد که دولت کنونی حزب مردم توسط دادگاه عالی از کار برکنار و با یک دولت موقت جایگزین شود که انتخابات عمومی را روی دست گیرد. در این سناریو، هم دادگاه عالی و هم ارتش ممکن است که برای پیش کشیدن پرونده‌های فساد بر ضد شمار زیادی از سیاستمداران دست یکی کنند در حالی که درخواست برای اصلاحات گسترده‌ی اقتصادی از سوی صندوق بین المللی پول که دولت ملکی کنونی از انجام آن خودداری کرده است، تطبیق شود. این به معنای گسترش نامحدود دولت موقت و به تعویق افتادن انتخابات عمومی است.

ناکامی نخبه گان حاکم در انجام اصلاحات، ریشه‌ی مشکلات پاکستان است. ارتش و دولت های پیاپی، فاقد جسارت یا عزم برای اخذ تصامیم قاطع لازم از برقراری صلح با هند گرفته تا جلوگیری از رشد افراط گرایی یا افزایش عایدات زمین‌داران بزرگ بوده اند. در دهه 1990 وقتی که بقیه‌ی دنیا از صلح ناشی از پایان جنگ سرد در کنار گسترش بازارهای جهانی و کالاهای تجاری لذت می بردند، اقتصاد پاکستان شدیدا فیودالی باقی ماند. زمانی که شهرهای هند نظیر بنگلور و مومبی برای تبدیل شدن به مرکز کمپنی ها، شرکت های موترسازی، و غول های نرم‌افزاری با یکدیگر رقابت می کنند، پاکستانی ها برای تهیه برق کارخانه‌های قدیمی پارچه بافی خود تقلا می کنند. حتا بنگلادش و سریلانکا در حال پیشرفت‌اند، و اقتصادهایشان را به روی سیاست‌سازی‌های تجاری، سرمایه‌گذاری و معرفی صنایع جدید و محصولات کشاورزی گشوده اند، در حالی که پاکستان، جنگ پنهان خود را پیش می برد.

در عین حال، ارتش این کشور خود را غرق درگیری کرد: اول در افغانستان در حمایت از مجاهدین در دهه 1980، بعد در حمایت از طالبان در دهه 1990 و بعد هم حمایت از جهادی‌ها در کشمیر تحت کنترول هند- که بسیاری از آن‌ها در حقیقت شبه نظامیان پاکستانی پنجابی بودند. ایده‌ی بهبود روابط با همسایگان مورد تفکیر ارتش قرار داشت، در حالی که اصلاحات اقتصادی اساسی بر عهده ی سیاستمداران گذاشته شده بود، افزایش مالیات ها و ختم سوبسایدها به نهادهای قرضدار به دولت، کشور را ورشکست کرد.

در نتیجه پاکستان حتا پیش از آن که تصمیم غیرعاقلانه‌ای برای پناه دادن به طالبان فرار کرده از افغانستان در سال 2001 بدهد- یا ارتش برای حفظ گزینه های خود در صورت حضور امریکا در افغانستان تلاش کند، به طور کلی از درون تخریب شد. استفاده از افراط گرایی اسلامی به عنوان ابزار سیاست‌خارجی، نشان داده است که بعد از یازده سپتمبرسیاست ناکامی است؛ اما پاکستان به تعقیب آن هم در افغانستان و هم در کشمیر ادامه داد، و کوروار از دیدن آن که دنیا کاملا تغییر کرده است ابا ورزید.

پاکستان اکنون در حال پس دادن کامل اعمال خود است. نزدیک 35 هزار شهروند این کشور توسط طالبان پاکستانی، گروه‌های شبه‌نظامی مرتبط، یا در جنگ های فرقه‌ای که از رویداد آن ها جلوگیری نشده، کشته شده اند. تندروان نه تنها هندوها و مسیحی‌ها بل گروه های مسلمانی همچون احمدی‌ها، اسماعیلی‌ها، مامونی‌ها، و شیعیان را هدف قرار دادند. در کویته، پایتخت پرکشاکش بلوچستان، شورشیان قوم‌گرا، بس ها را به آتش می‌کشند؛ در کراچی قانون شکنی و بی نظمی، آتش شبه‌نظامیان مسلح را در محلات پایین شهر روی حسابات قومی، جنایی، یا طرفداری های سیاسی شعله ور می کند.

شوربختانه، برخورد بد اداره‌ی اوباما با پاکستان در سال گذشته، تنها تندروان پاکستانی را متقاعد ساخت که حق با آن‌ها بوده است. در چشم آن‌ها، رفتار گرم حساسیت برانگیز امریکا با دهلی نو، شروع مذاکرات با طالبان بدون شامل ساختن پاکستان، و خروج نیروهای امریکایی از افغانستان بدون رایزنی های کافی با اسلام آباد، همه نشان‌گر این‌اند که دشمنی پاکستان نسبت به پاکستان خدشه‌بردار نیست. تندروان پاکستانی بر آن‌اند که این امریکایی ها اند که اشتباه کرده اند و اکنون با شکست نظامی در افغانستان مواجه شده اند. طنز قضیه در آن است که پاکستان همیشه خواهان خروج نیروهای امریکایی از افغانستان و برعهده گرفتن نقشی پر رنگ در رهبری گفتگوهای امریکا با طالبان بود اما؛ اکنون تمامی آن چیزهایی که این کشور آرزوی آن را داشت درست از آب درآمده است، پاکستان در سمت اشتباه قفس نشسته است بیگانه با امریکا و همسایگانی همانند ایران برای منفعت گرفتن از خروج امریکا و غیاب پاکستان از صحنه، در حال مانوردادن‌اند.

البته، ایالات متحده، تندروان خاص خود را دارد. خطرناک‌ترین این تندروان در کنگرس و کابینه اکنون به رییس جمهور اوباما مشوره می‌دهند که شبکه‌ی حقانی افغانی را که توسط جلال الدین حقانی رهبری می شود، یک گروه دهشت افکن اعلام کند. یک چنین اقدامی سبب می‌شود که پاکستان یک کشور حامی تروریزم معرفی شود چرا که پناه‌گاههای شبکه حقانی در این کشور است. چنین نامگذاری بر پاکستان، پاکستانی های بیشتری را به تندروان ضد امریکایی بدل خواهد کرد. ایالات متحده با برداشتن یک چنین گامی، و امتناع از پوزش خواهی برای کشتن 24 سرباز پاکستانی توسط هلی کوپترهای خود در نوامبر گذشته، فقط زمینه‌ی بدتر‌شدن وضع را در پاکستان آماده می‌کند. پایان دادن به حضور حقانی در پاکستان نیازمند گفتگو از جانب واشنگتن و کابل است و نه تهدید.

روابط ناخوشایند با ایالات متحده، سبب حواس پرتی پاکستان از مشکل حقیقی خود یعنی بحران‌های داخلی فزاینده اش شده است. پاکستان نومیدوار نیاز به رهبرانی دارد که بتوانند روایت جدیدی را وارد بحث کنند، کسانی که بتوانند به طور موثر از ارتش برای کشاندن این کشور به مرداب ایدیولوژیک در 40 سال گذشته انتقاد کنند.

پاکستان نیاز به چهره‌های الهام بخشی دارد که بتوانند فساد و ناکارآمدی سیاستمداران را افشا و اصلاحات اقتصادی و مالی را تقاضا کنند تا بتوانیم کشور خود را بازسازی کنیم.

هر روایت جدید مستلزم آن است که به حیث شهروندان پاکستان، مشکلات خود را قبول کنیم تا این که آن را به گردن مظنونان همیشگی یعنی کسانی مثل ایالات متحده، هند، و اسراییل بیندازیم. تاکنون، کم از کم یک چنین رهبرانی در افق سیاسی کشور دیده نمی‌شوند. بالاترین امید برای پاکستان پیشرفت جنبش نسل جوان کشور توسط شاعران، موسیقی دانان پاپ، گروه‌های حقوق‌بشر، هنرمندان، صاحبان بانک ها، و کارمندانی است که در شبکه‌های اجتماعی با هم تبادل نظر و پیوسته در مورد ضرورت تغییر گفتگو می کنند.

60 درصد از جمعیت 180 ملیونی پاکستان زیر 25 سال است؛ بنابراین این نسل جوان، اکثریت جمعیت کشور را تشکیل می‌دهند. ساختار ترک برداشته‌ی سیاسی کشور چیز زیادی در مورد این طبقه یا آرزوهای آن‌ها برای داشتن یک آینده‌ی بهتر نمی‌داند. این جمعیت جوان است که ضرور است یک روایت نو در مورد تاریخ پاکستان و جایگاه آن در آینده ترسیم کند- روایتی که ارتش و سلاح های اتمی را نه، بل شهروندان پاکستان را یک بار و برای همیشه در مرکز توجه خود قرار دهد.

 

منبع: مجله سیاست خارجی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1391ساعت 16:33  توسط حمید حسینی  | 

خاطرات سفر به بدخشان 

بخش دوم

بنیاد آغاخان  که گفته می شود در قسمت اعمار و بازسازی در ولایت بدخشان پروژه هایی را انجام داده است پلی را بر بالای رود کوکچه در شهر فیض آباد ساخته است که رفت و آمد مردم دو طرف رود را همراه با وسایط شان تسهیل کرده است. در سمت چپ شهر فیض آباد گذشته از رود، به باغ زنانه سری می زنیم که از طرف کمیته سویدن برای مردم بدخشان ساخته شده است. پارکی پر از درخت های سرو که هنوز سبز می زنند اما در این فصل از بازدید کننده در آن خبری نیست. به گفته ی راهنمای ما در فصول دیگر سال، این منطقه جای سوزن انداختن نیست و خانواده های زیادی از آن بازدید می کنند. گفته می شود باغ دیگری شبیه آن و پایین تر از این باغ برای مردان ساخته شده اما آن باغ به مقبولی باغ زنانه نیست. راهنما همچنین محل پیدا شدن یک گور دسته جمعی را نشان می دهد. اما فرصت نمی شود به آن جا سری بزنیم.

قرار می شود فردا صبح وقت به سمت یاوان حرکت کنیم. شهرستانی که هدف دیدار ماست. مردم معمولا با جیپ های روسی به این منطقه می روند. هر جیپ هم ده نفر مسافر را با خود می برد از قرار 1200 افغانی.  صاحب مسافرخانه و برخی  دیگر که از تصمیم رفتن ما به یاوان با خبر شده اند می گویند رفتن و آمدن به یاوان هم آدم را جوجو می کند. می گوییم چاره ای نداریم و برای انجام کارمان مجبوریم شخصا به آن جا برویم. صبح پنجشنبه، فیض آباد را ترک می کنیم. برای رفتن به یاوان مجبوریم از شهرستان یفتل بگذریم؛ زادگاه برهان الدین ربانی؛ باورم نمی شود که این منطقه مهجور در دل کوهستان ها، یکی از شخصیت های مهم سیاسی چند دهه اخیر افغانستان را پرورده باشد. یفتل بر بلندی های تپه ها و بغل کوهها بنا شده است. اما به نسبت ولسوالی یاوان که بعدا می نگریم پرجمعیت تر و آباد تر است. همچنین ساکنان این منطقه از برق آبی استفاده می کنند و فردی که شب هنگام از جاده ی فیض آباد بگذرد، این منطقه را چراغان می بیند. و اما در جای جای جاده ی این منطقه که راه یاوان، راغ، کوهستان، دروازها و کوف آب و خواهان از آن می گذرند، کار جریان دارد. گفته می شود خانم فوزیه کوفی، نماینده ی مردم بدخشان در پارلمان کشور پروژه ساخت این جاده را از دونرها گرفته است و این جاده به نام وی در بین مردم مشهور است. در مجموع این جاده تا منطقه یفتل و کمی گذشته از آن ترمیم و بازساخت شده اما از آن به بعد کار هنوز جریان دارد. از یفتل به بعد هر لحظه روی کوه ها ارتفاع می گیریم و کوهستان های سربلند و فروتن بدخشان تاریخی بیش از پیش ما را به بزرگی و هیبت خود معترف می کنند. در این بالاها با وجود سنگینی برف اما همچنان خورشید فروزان تر می تابد و گله گله بخار را از تن نمناک کوهستان ها بیرون می کشد، بخارها با ابرها در هم می آمیزند و تو احساس می کنی که به آسمان نزدیک تر شده ای و اصلا در آسمان زندگی می کنی و اما فکر جاده و لغزشگاه ها و پرتگاه های آن باز هم تو را به خود می آورد و هوشیارت می سازد که هنوز در زمینی، زمینی که مردم آن مجبوراند با بسته شدن این راه ها در اوایل زمستان هر سال، روزها با اسب و مرکب یا پای پیاده راه بپیمایند تا به مرکز بدخشان برسند و چه بسیار زنان باردار و افراد بیماری که در این کوره راه های زمستانی، جان سپرده اند. در بین راه از قریه جات متعددی می گذریم. برخی قریه ها خالی از سکنه اند و مردمان آن ها به جاهای گرم تر کوچ کرده اند اما برخی دیگر مانده اند و دود گرم از فراز بام های منزلشان به هوا بلند است. راننده می گوید که در صورت خرابی راه و موتر مجبوریم که شب را در یکی از همین خانه ها سر کنیم اما شکر خدا به این کار ضرورت نمی افتد و موترکه در چند جایی در چاله هایی ناشی از آبرفت یا گل و لای فرو رفته با کمک مسافران یگان جیپ روسی که از آن مسیر می گذرد بیرون می آید. به دو موتر باربری کماز روسی بر می خوریم که در گردنه های نزدیک به صفه که بلندترین نقطه ی این جاده تا یاوان است گیر مانده اند. موتر ما خورد است و کنار کمازها هم جایی برای عبور دارند. اما مسیر راه، آن قدر در برخی جاها، باریک می شود که تنها یک موتر توان حرکت دارد و اگر خدای نکرده موتر پیش رویت خراب شود به هر دلیلی، مجبوری که تا درست شدن آن موتر در این سرما صبر کنی یا پای پیاده یا به هر وسیله ی دیگری خود را از آن مخمصه بیرون بکشی اما موتر را نمی توانی کاری بکنی. یکی از دوستانی که در موسسه ای در فیض آباد کار می کرد و یک بار در این مخمصه گیر کرده بود به ما قصه کرد که در سفر قبلی کاروان موترهای آن ها 3 روز در جاده گیر مانده بوده و آن ها تماس گرفته و از فیض آباد موترهای دیگری برای آن ها فرستاده شده بود تا آن ها را بیرون بکشد. اینک نزدیک شب است و همه جا تاریک، موتروان پیاده می شود تا زنجیر را ببندد، زنجیرها به سختی قالب تایر موتر می شوند و نیم ساعتی وقت وی را می گیرد. برای کمک از موتر پیاده می شوم. اما بیش از دقایقی تحمل نمی توانم و مجبور می شوم به موتر برگردم.

موتر به راه می افتد و موتروان بعد از گذر از چند گردنه ی دیگر، خانه هایی را در کمرکش کوه آن پایین نشان می دهد و می گوید، یاوان آن جاست. راستی هم یاوان در چغرترین جای قرار دارد و از صفه به بعد باید تمام کوه را پایین بیایی تا به یاوان برسی. یاوان همان جایی است که چند سال پیش لغزش بخشی از زمین باعث جابجایی مردم یکی از قریه جات آن شد. به گفته ی ساکنان، زمین به طور خدایی پایین آمد و خانه ها و تمام آبادی با درخت ها چند متر از جای خود جابجا شده و فروتر نشستند اما در این حادثه به کسی آسیبی نرسید. آثار این جابجایی هنوز دیده می شود و به گفته ی اهالی طوری که بعدا به ما گفتند هیچ کسی به آن ها در این حادثه کمک نکرد و مردم مجبور شدند که خانه های خود را از آن محل سابق به جای دیگری انتقال دهند.

یاوان شهرستانی است جدا شده از پیکره ی ولسوالی کلان تری به نام راغ که بعدا به سه شهرستان یاوان، راغ و کوهستان تقسیم شد. همین راغ در سروی که چند سال پیش انجام شد بیشترین مرگ و میر مادران حامله را در کل افغانستان داشت و بر بنیاد آمار، از هر سه زن حامله، یک تن آن ها بر اثر زایمان جان خود را از دست می داد. جمعیت آن بیشتر به کارهای کشاورزی در دل کوهها مصروف اند. یک کلینیک صحی در این ولسوالی وجود دارد که هم اینک یک داکتر زن و مرد در آن  به تداوی مریضان مصروف اند. اهالی یاوان با آن که از خدمات کلینیک راضی اند اما آن را کافی نمی دانند و می گویند که اگر کلینیک آن ها به شفاخانه تبدیل شود بهتر است. قابل یادآوری است که این کلینیک تنها کلینیک در تمام این منطقه است و حتا از ولسوالی های دیگر مثل شهر بزرگ، دروازها، راغستان و کوهستان مریضان به این جا می آیند و آن ها با مشکلات بیشتری از لحاظ راه  و دسترسی به کلینیک روبرو اند.

یکی از خوبی های این سفر آشنایی با پیری جوان دل و پراحساس به نام آقای بیخود در این یاوان است که در دفتر کنسرن کار می کند. اهل ذوق و شعر که از شنیدن حرف هایش هیچ خسته نمی شوی. اصلا از جرم بدخشان است اما در این جا کار می کند و قصه ها می کند از گذشته ی راغ و این که چه شخصیت ها داشته است از دو تن آن ها به نام های مولوی محمد سلیم طغرا و دام الله مصرع یاد می کند. می گوید در گذشته که مردم برای درس و بحث به سمرقند و بخارا می رفتند به آن ها دام الله گفته می شد و مردمانی بودند روشن و باز و اهل تفکر اما حالا کسانی که از پاکستان می آیند یا وهابی اند یا ... با فکرهای بسته و خشک. بیخود صاحب از یکی از شاعره های بدخشی کسی به نام تاج دولت هم یاد می کند که از درواز بدخشان بوده و نسبش به مدولی خان؛ وزیر حرب امان الله خان می رسیده است. این هم نمونه یی از شعر این شاعره بدخشی که در هیچ جایی نشر شده است:

اگر به باد دهم زلف عنبر آسا را

به دام خویش کشم آهوان صحرا را

اگر به نرگس شهلای خود سرمه کشم

سیه کنم به جهان روزگار لیلا را

باورم می شود بدخشانی که کان لعل های سرخ فام در دل زمین است چنین گویندگانی داشته باشد. سرزمینی که در نهایت فقر محیط و جغرافیای خود و بی توجهی دولتمداران چنین سربلند در دری را به پای خوکان نینداخته و یکی از سنگرهای زبان پارسی دری و فرهنگ پرور منطقه بوده است.

یک روز را در یاوان می پاییم و دگر روز بار رحیل می بندیم نگران خشم آسمان و شورش ابرها که نبارند و ما را در این سرزمین گیر نیندازند. راه برگشت تا فیض آباد آسان است چرا که بر خلاف آمدن، صبح زود حرکت می کنیم و هنوز گل و لای جاده ها گرم و یخ ها آب نشده اند. یاوان را ترک می کنیم و این مردم را با زمستان سخت شان و مشکلات شان تنها می گذاریم. راننده مان می گوید، بهار و تابستان این مناطق جوش گل است و این کوهها و کوهپایه ها چنان از سبزی و زندگی سرشارند که اصلا خسته نمی شوی. با خود می اندیشم حتما همین مستی و شیرینی بهار و تابستان است که سختی و قهر زمستان را بر این مردم آسان کرده و مایه ی امیدشان برای زیستن در دل این صخره ها شده است. به امیدواری این مردم می اندیشم که با وجود همه ی مشکلات، از این که همین کوره راه زمستانی که 4 ماه سال بسته است قرار است درست شود خوش اند. از این که صاحب کلینیکی شده اند شادمان اند. سال ها گذشته و آن ها به همین شکل زندگی کرده اند. آن ها اهل زندگی اند و بیزار جنگ. آرزو می برند، دیگر هیچ وقت در کشور جنگ نشود و سایه ی طالب به آن برنگردد که به گفته ی خود هر چه دارند از آرامی دارند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 22:38  توسط حمید حسینی  |