منبع: مجله سیاست خارجی
برگردان: حمیدحسینی

انحراف، خصوصیت پاکستان است. تنها سومالیا، افغانستان، هاییتی، یمن و عراق در فهرست دولت های ناکام، بالاتر از پاکستان قرار گرفته اند. این کشوراز سوی ارتشی که دهه هاست در اثر بحران با هند و سرمایه گذاری در این بحران تغذیه شده و دولتی مُلکی که تمامی دارایی آن را تا حد ممکن دزدیده و در عوض هیچ مالیاتی نیز نپرداخته اداره می شود. اما با وجود این ارتش مصمم، قبایل پاکستانی، چنان که ارنست گالنر؛ انسان شناس فقید اروپایی، آن ها را "اشتراک تقریبا کلی جنس مُذکر در خشونت سازماندهی شده" نامیده است، بر بخش های وسیعی از این کشور حاکم اند. فقدان دولت سبب نبود برق 24 ساعته و نظام آموزشی در بسیاری از این مناطق شده است.
علت ریشه ای این ناکامی های متعدد، به گمان بسیاری ها، مصنوعیت بسیار زیاد خود پاکستان است: یک تکه نقشه از پازلی میان هند و آسیای مرکزی که از سرزمینی که- امپراطوری بریتانیا تحت عنوان- شبه قاره ی غیرمتجزا- بر آن فرمان می راند- جدا شده است. پاکستان مدعی نمایندگی از مسلمانان در شبه قاره هند است؛ اما کُل مسلمانانی که در هند و بنگلادش زندگی می کنند از جمعیت مسلمان پاکستان بیشتر است. پاکستان در فقدان هر نوع دلیل جغرافیایی برای وجود خود-- چنان که این فرضیه ادامه دارد- به افراط گرایی اسلامی به عنوان یک اصل تشکیل دهنده ی این کشور متوسل می شود.
اما این فرضیه ی کلیدی در مورد آن چه که پاکستان را بیمار کرده، نادرست است. پاکستان که نسبت به هر کشور دیگری، نشانگر سرنوشت هراس آور بیشتری برای سیاست سازان امریکایی است، یک منطق جغرافیایی دارد. دیدگاه بنیانگذار پاکستان؛ محمد علی جناح در سال 1940 فقط ربودن قدرت به خاطر تحقیر حزب عمدتا هندوی کنگرس نبود. بل که ُپشت این اقدام یک عالمه تاریخ و جغرافیا برای ایجاد یک دولت مسلمان در شمال غرب شبه قاره و در نزدیکی آسیای مرکزی وجود داشت. فهم این میراث، به درستی به یک سناریوی نگران کننده در مورد منطقه ای که پاکستان و به امتداد آن افغانستان و هند در آن قرار دارند منتهی می شود که ممکن است هنوزه روان باشد. بهترین راه برای فهم بهبود یا خرابی حال و آینده ی پاکستان هنوز هم از طریق جغرافیای این کشور میسر است.
تجربه ی مسلمانان در جنوب آسیا با مفهوم الهند؛ واژه ای عربی برای هند، شروع می شود. الهند یادآور بخش های وسیعی از شمال و شمال غرب شبه قاره هند است که در دوره های میانه تحت حاکمیت ترک های مسلمان درآمده و در برابر مغول هایی که فاقد چراگاه بودند تحت محافظت قرار گرفتند. جریان فتح هند توسط مسلمانان در سند شروع شد؛ دشتی در جنوب و شرق ایران و افغانستان، در نزدیکی دریای عربی که به آسانی از طریق زمین و مسیرهای بحری به شرق میانه وصل می شد.
سند در اوایل قرن هشتم توسط عرب های سلسله ی بنی امیه فتح و مسلمان شد. بعد هم ترک های غزنوی ( از غزنی در جنوب افغانستان) که بخش هایی از شمال هند را در قرن 11 فتح کردند به آن جا آمدند. بعد از غزنوی ها نوبت به سلطنت دهلی؛ یک حکومت الیگارشی (شامل ثروتمندان) در اوایل قرن 13 و 16 رسید که به دنبال آن ها حاکمیت با شکوه سلسله ی مغول های فارسی زبان در شبه قاره به حکومت رسیدند. تمامی این جنگجویان مسلمان بر قلمرویی حکومت می کردند که ضمیمه هایی از دنیای عرب-ایرانی بودند که به سمت مغرب امتداد می یافتند؛ چنان که حتا با چین و شمال و شرق بده بستان داشته و تجارت می کردند. این سرزمینی بود بدون مرزهای ثبیت شده که به گفته ی آندره وینک؛ استاد تاریخ در دانشگاه ویسکانسن، از معجونی غنی از فرهنگ عرب، فارس، ترک نمایندگی و آن ها را از طریق مسیرهای تجاری به آسیای میانه ی مسلمان متصل می کرد.
تا یک مقطع خاص، یک منطقه یعنی همین پاکستان امروز، گرهگاه این تمدن اسلامی بود. پنجاب حاصلخیز که مرز پاکستان و هند را در خود جای داده بود به نوشته ی مظفرعالم؛ تاریخ دان دانشگاه شیکاگو، "امپراطوری مغول را از طریق ارتباطات تجاری، فرهنگی و قومی با ایران و آسیای میانه متصل می کرد." پنجاب، قرن ها میانجی تمدنی و وصل کننده ی آسیای میانه ی سردسیر و کم جمعیت با زمین های زراعتی و پرسکنه ی شبه قاره هند بود.کیسه های برنج و گندم بعد از عبور از گذرگاه های پاکستان بویژه خیبر و بولان با ارتقاعات هزارها متر به کابل و قندهار در افغانستان می رسیدند. کاهش ارتفاعات از افغانستان به طرف رود سند، که از بین پاکستان می گذرد، بسیار تدریجی است چنان که طی هزاره، فرهنگ های گوناگونی در این فلات مرتفع و دشت های رودخانه ای همسطح آن ساکن شدند. تمامی این منطقه ی حایل- که نه کاملا مربوط به شبه قاره و نه کاملا در آسیای میانه قرار داشت، چیزی فراتر از یک منطقه ی مرزی یا یک خط برجسته در نقشه بود؛ یک ارگانیسم فرهنگی سیال و مرکز بسیاری از تمدن ها.
آن چه ما امروزه به عنوان پاکستان می شناسیم یک هویت مصنوعی نیست؛ بل فقط آخرین آرایش های مکانی دولت ها در شبه قاره است. تمدن هاراپان (Harappan)، با شبکه ی پیچیده ای از کنترول مرکزی روسای قبایل در اواخر قرن 4 تا نیمه ی هزاره دوم پیش از میلاد از اولین ساکنان این مناطق بودند. گستره ی هاراپان از شمال شرق بلوچستان تا کشمیر و جنوب شرق تقریبا تا دهلی و بمبیی و تا نزدیکی های ایران و افغانستان امروزی و به شمال غرب و غرب هند امتداد می یافت. این جغرافیای پیچیده ای از زیستگاه هایی با چشم انداز قابلیت آبیاری بود که قلب آن پاکستان امروزی بود.
امپراطوری موریاها که از قرن چهار تا قرن دوم پیش از میلاد می زیست، بیشتر شبه قاره را در کنترول داشت و بنابراین برای اولین بار در تاریخ، ایده ی هند را به عنوان یک هویت سیاسی پیش کشیدند؛ اما در حالی که مناطق افغانستان، پاکستان و شمال هند، همه تحت حاکمیت موریاها قرار داشتند، جنوب هند جزو این حاکمیت نبود. بعد نوبت به امپراطوری کوشانی ها رسید که حاکمان هند و اروپایی آن بر قلمرویی از دره فرغانه در قلب آسیای میانه گرفته تا بیهار در شمال شرق هند حکم می راندند. یک بار دیگر، قلب این امپراطوری که آسیای میانه را به هند وصل می کرد، پاکستان بود: یکی از پایتخت های کوشانی ها پیشاور بود که امروزه یک شهر مرزی پاکستان است.
بعد از آن، در سراسر قرون میانه و اوایل دوران مدرن، مهاجمان مسلمان از سمت غرب، هند را با شرق میانه بزرگ وصل کردند در حالی که دره ی رود سند به عنوان هسته ی تمامی این تعامل ها عمل می کرد؛ چرا که به شرق میانه، آسیای میانه و همین طور دره ی رود گنگ نزدیک بود. تحت حاکمیت سلسله ی مغول های دهلی از اوایل سال 1500 تا 1720 از افغانستان مرکزی گرفته تا شمال هند، همه بخشی از یک حکومت بودند در حالی که پاکستان، حیثیت قلب این قلمرو را داشت.
پاکستان فراتر از ساختار جعلی مدرن آن، جغرافیا و تجسم ملی تمامی تهاجمات مسلمانانی است که در طول تاریخ به هند سرازیر شدند و حتا جنوب غرب پاکستان، اولین منطقه شبه قاره است که توسط مسلمانان عربی که از شرق میانه آمده بودند فتح شد. سند، بیش از گنگ، هماره یک رابطه ی ارگانیک با دنیای عرب، فارس و ترک داشته است. از لحاظ تاریخی و جغرافیایی قابل توجه است که تمدن دره رود گنگ در گذشته های دور بخشی از حاکمیت ایران هخامنشی و سنگر مقدم امپراطوری شرق نزدیک اسکندر کبیر بود، امروزه در دام جریان های سیاسی ای گرفتار آمده که از شرق میانه آب می خورند که افراط گرایی اسلامی در آن ها یک عنصر اساسی است. این جبرگرایی نیست بل فقط شناخت یک الگوی مشخص است.
هرچه بیشتر این تاریخ مطالعه شود، بیشتر آشکار می شود که شبه قاره هند، دو منطقه ی جغرافیایی عمده دارد: دره ی سند با شعبات آن و دره ی گنگ با شعبات آن. ایجاز احسان؛ دانشمند پاکستانی رگه ی جغرافیایی واقعی شبه قاره را با عنوان "برجستگی گاردسپور- کاتیاوار" شناسایی کرده است؛ خطی که از جنوب غرب پنجاب شرقی به دریای عربی در گجرات می رسد. این یک منطقه پرآب است و به درستی شبیه مرز هند و پاکستان است. تقریبا تمامی شعبات رود سند، به غرب این خط و تمامی شعبات گنگ به شرق این خط می ریزند. تنها موریاها، مغول ها و انگلیسی ها این دو منطقه را با یک دولت واحد پیوند زدند. رود سند برای تمامی این سه امپراطوری، حیثیت منطقه مرزی را داشت و نیازمند سربازان زیاد برای رویارویی با ناآرامی ها در آسیای میانه بود تا رود گنگ، که با تهدید مشابهی روبرو نبود.
به همین شکل، سلطنت قرون میانه ی دهلی، با مشکلات زیادی از ناحیه ی آسیای میانه روبرو بود طوری که این امپراطوری، پایتخت غربی خود را به طور موقت از دهلی به لاهور ( یعنی از هند به پاکستان امروزی) منتقل کرد تا با تهدیدهای نظامی از ناحیه آن چه که امروزه، افغانستان خوانده می شود مقابله کند. با آن هم، در بخش بزرگی از تاریخ، یک امپراطوری نتوانسته است که تمامی رود سند، رود گنگ، بخش های جنوبی و شرقی افغانستان، بیشتر پاکستان، و شمال غرب هند را به عنوان یک واحد سیاسی یگانه حفظ کند. و دره ی غنی و پرجمعیت سند، چنان که به مرز آسیای میانه نزدیک بود، مرکز پادشاهی پرتپش آن زمان را به وجود آورد.
و معما این جاست. در طی دوره های کوتاهی که این نواحی در هند و پاکستان متحد بودند- یعنی دوره ی موریاها، مغول ها و انگلیسی ها- در مورد این که چه کسی بر مسیرهای تجاری منتهی به آسیای میانه حاکم است هیچ مشکل آشکاری وجود نداشت. در بقیه ی تاریخ هم، مشکلی وجود نداشته است، چرا که امپراطوری هایی شبیه کوشانی، غزنوی و سلطنت دهلی، اگرچه شرق گنگ را کنترول نمی کردند اما هم سند و هم غرب گنگ را در اختیار داشتند چنان که دهلی و لاهور زیر حاکمیت یک دستگاه سیاسی و حتا آسیای میانه هم در تحت حاکمیت آن ها قرار داشت. جغرافیای سیاسی امروز از لحاظ تاریخی یکی است، گرچه، یک دولت در دره سند، یعنی پاکستان، و یک دولت قوی در دره ی دره ی گنگ، یعنی هند هر دو برای کنترول بر منطقه ی تا حدی ناآرام آسیای نزدیک یعنی افغانستان با هم جدال دارند.
دولت سندی با وجود منطق جغرافیایی و تاریخی اش، نسبت به دولت گنگی ناآرام تر است. در این جا هم جغرافیا، جوابی برای این ناآرامی دارد. پاکستان، مرز شبه قاره را در خود جای داده است؛ منطقه ای که حتا بریتانیایی ها از شامل شاختن آن در اداره ی خود ناتوان بودند و به جای آن با قبایل ساکن در آن جا معامله می کردند. بنابراین، پاکستان، نهادهای مدنی ثابتی را چنان که هند به میراث برد به میراث نبرد. وینستون چرچیل در اولین کتاب خود در هنگام جوانی یعنی "داستان نیروی مالاکالند"، به شکلی جالب چالش هایی را که مرزهای استعمار بریتانیا با آن روبرو بودند تصویر کرده است. وی به عنوان یک نویسنده جوان نتیجه می گیرد که تنها راه برای عمل در این بخش از جهان از طریق " یک سیستم پیشرفت تدریجی از راه توطیه میان قبایل، دادن پول و لشکرکشی های کوچک است."
پیوستگی جغرافیایی پاکستان در پیوستگی زبانی مشکل زا و ظریف آن انعکاس یافته است. چنان که زبان هندی با هندوستان در شمال هند پیوند خورده، اردو با مسلمانان در پاکستان پیوند خورده است. اردو که از واژه ی ترکی –فارسی اردو برای اردوگاه ارتشی گرفته شده، زبان تمامی منطقه ی هم سرحد با هند است. اردو به الفبای عربی فارسی شده نوشته می شود که نشانی از ارتباط این زبان با شرق میانه است؛ گرچه از لحاظ دستور زبان، شبیه هندی و دیگر زبان های سانسکریتی است. اکثرا باور بر این است که زبان اردو از طریق برخورد و داد و ستدهای سربازان ترک، ایرانی و هندی های بومی در لشکرکشی های ارتش مغول در شهرهای میانه ی رود گنگ همانند اگره، دهلی و لکنهو پدیدآمده و نه فقط در منطقه ی سرحد پاکستان. بنابراین به درستی زبان الهند است.
اردو، زبان ارتباطی پاکستان حتا در پنجاب برای ارتباط میان سیک های غیرمسلمان و هندوهاست و از سخنگویان بومی بیشتری در پاکستان برخوردار است. به نوشته ی الیاس آیریس؛ که اکنون معاون وزارت خارجه ی امریکا در جنوب آسیا و آسیای مرکزی است در کتاب "سخن گفتن همانند یک دولت: زبان و ملی گرایی در پاکستان" : تحت حاکمیت محمد ضیا الحق؛ دیکتاتور پاکستان در دهه 1980 گنجاندن برنامه های آموزش اردو در نهادهای مذهبی و آموزش عربی در مدارس دولتی، به اردو جایگاهی برتر از یک زبان متعلق به شرق میانه و دوره ی اسلامی داد.
آبشخور زبانی، قومی و فرهنگی دره ی سند، پنجاب است که به معنای پنج آب شامل رودهای بیس، چنآب، راوی و ستلج است که همه از شعبات رود سند هستند. پنجاب نماینده ی تمرکز منطقه ی شمال غربی بر جمعیت و زراعت است پیش از این که این منطقه به سمت آسیای میانه خشک منتهی شود. برای مثال، این منطقه به علت دسترسی ویژه اش به مسیرهای تجاری آسیای میانه مورد طمع قرار داشته است؛ اگرچه در نوع خود نسبت به بقیه مناطق هند تحت حاکمیت بریتانیا، میدان مقدم نبرد بوده است.
به علت خیزش سیک ها، مغول ها دوران سختی در امن کردن پنجاب داشتند. بریتانیا دوبار برای بازپس گیری این منطقه از سیک ها در دهه 1840 با آن ها جنگ کرد در حالی که بقیه نقاط هند پیش از این به انقیاد آن کشور درآمده بود. وقتی پنجاب فتح شد، پشتون های مرز شمال غربی، که دروازه ی ورود به افغانستان و آسیای میانه بود، توجه ی انگلیسی ها را برانگیختند. چرا که پنجاب به منطقه ی مرزی شمال غرب نزدیک بود که آن هم در همسایگی جنوب آسیای مرکزی قرار داشت، و سربازان پنجابی به خاطر قدرت نظامی خود مشهور به " شمشیر ارتش هند" بودند و در 28 واحد از 131 واحد لشکر پیاده ی در ارتش هند تا سال 1862 حضور داشتند.
اما با از بین رفتن هند بریتانیایی در سال 1947 و ایجاد یک دولت سندی و یک دولت گنگی، تقریبا یک ولایت مرزی هند بزرگ، یعنی پنجاب؛ قطب مدنی دولت مرزی دره ی سند یعنی پاکستان گردید. اگرچه پنجاب شرقی به هند تعلق گرفت، پنجاب غربی هنوز بیشتر از نیمی از جمعیت پاکستان را در خود جای داده است. پنجاب غربی با نزدیک 90 ملیون نفر، پانزدهمین کشور جهان از لحاظ جمعیت پیشاپیش مصر، آلمان، ترکیه و ایران قرار دارد. پنجابی ها 80 درصد از ارتش پاکستان و 55 درصد از کارمندان ادارات دولتی را تشکیل می دهند.
پنجاب همانند یک قدرت شاهی داخلی بر پاکستان حکم می راند، به شیوه ای که صربستان و ارتش صرب، یوگسلاویا را پیش از جنگ داخلی و فروپاشی آن اداره می کردند. آیریس می نویسد:« تصور می شود پنجاب، نهادهای ملی پاکستان را از طریق خویش خوری و دیگر شبکه های قیمومیت تسخیر کرده باشد. نرخ سواد زنان محلی در این منطقه دو برابر ولایت سند و ولایت صوبه سرحد در نزدیکی مرز با افغانستان و سه برابر بلوچستان است». وی می افزاید:«پنجابی ها از وضع بهتری نسبت به داشتن زمین حاصلخیز، آب پاک، تکنولوژی بهتر و خانواده های تحصیل کرده برخوردارند.»
محمد اعظم چودری؛ تاریخ دان و انسان شناس پاکستانی می نویسد:« اگر سرزمین مادری پنج آب (پنجاب) به دست نمی آمد، از لحاظ جغرافیایی، تاسیس پاکستان غیرممکن می بود». وی می افزاید:«با آن هم پنجاب خود جدایی ناپذیر است چرا که بخش جنوبی ولایت متشکل از تکلم کنندگان زبان سرایکی – مخلوطی از پنجابی و سندی- با هویت مختص به خودشان است. در حالی که دیگر نقاط پاکستان، پنجاب را تمامیت خواه می بینند، پنجابی ها خود احساس مادونی دارند (همانند صرب ها) ادعا می کنند که آن ها برای کشوری که امور آن به درستی به پیش نمی رود، قربانی بیشتری داده اند ولی احترام کافی دیگر پاکستانی ها را به دست نیاورده اند.
تنش میان پنجابی ها و دیگر پاکستانی ها با تنش های موجود میان دیگر گروه های پاکستانی شبیه است. درگیری دیرینه در کراچی، بزرگترین شهر پاکستان، جنجال های سندی ها با بلوچ ها و پشتون ها همانند تنش ها میان بلوچ ها و پشتون ها در بلوچستان است. ایدیولوژی اسلامی در پاکستان همانند کمونیسم در یوگسلاویا، سریشی ضعیف برای تشکیل یک هویت ملی افتخار آمیز بوده است. در عوض، این منطقه ی حایل میان شرق میانه و هند، تبدیل به یک ملغمه ی انفجاری از هویت های قومی متخاصم شده است.
مسلما این آن چیزی نبود که جناح برای پاکستان در سر داشت. وی تصور یک دولت فدرالی را می کرد که در هر ولایت آن، هر قومیت از درجه ی بالایی از خودمختاری برخوردار باشد. با یک چنین آزادی، بیم تحت تسلط بودن توسط پنجابی ها و یا دیگران وجود نداشت و امکان پدید آمدن یک جامعه ی مدنی و در کنار آن دولتی با ظرفیت سازمانی پر تحرک به وجود می آمد. البته، تاریخ نشان داده که اقتدار مرکزی تنها در صورتی می تواند موثر باشد که به شدت محدود باشد. با تاسف که پاکستان آن چیزی است که ارنست گلنر و رابرت مونتاگن؛ دانشمندان قرن بیستمی اروپا آن را جامعه "بند بند" نامیده اند؛ سرگردان میان مرکز گرایی و هرج و مرج همانند جامعه ای که به گفته ی مونتاگن، رژیم حاکم بر آن " روح زندگی را از آن منطقه می گیرد" و " به علت شکنندگی اش، در ایجاد نهادهای پایدار شکست می خورد". این تولید فرعی قلمرویی جدا شده توسط کوه ها و بیابان هاست، جایی که قبایل قوی هستند و دولت مرکزی در مقایسه با آن ها ضعیف است. و یا چنان که آناتول لیون؛ استاد دانشگاه سلطنتی لندن می گوید:« پاکستان دولتی ضعیف با جوامعی قوی است.»
هند حقیقت به وجود آمدن وضع دشوار پاکستان را توضیح می دهد. دولت های منفرد هند بر بنیاد زبانی ساخته شده اند و از هویت مطمینی برخوردارند: در ولایت کارناتاکا مردم به زبان کانادایی، در ماهاراشترا مراتی، در آندره پرادش تلگو، در بنگال غربی بنگالی، در اوترپرادش هندی صحبت می کند و قس علی هذا. این مساله ممکن هم است به برخی برنامه های ملی گرایی محلی و جنبش های جدایی طلب بینجامد چنان که پاکستان هم با آن روبروست. اما از آن جایی که دولت مرکزی محدود به دهلی جدید است با آن هم از تنوع استقبال شده و دهلی نو هم به نوبه ی خود، پایگاهی برای هویت ملی پان- هندی شده است.
به گفته ی لیون، اگر هند کم ترمتنوع می بود و تنها متشکل از هندی گویان شمال هند بود، تبدیل به یک دموکراسی نمی شد بل تبدیل به یک نوع دیکتاتوری ضعیف ملی گرای هندو می شد. اما در عوض هند همانند اندونیزیا، یک دموکراسی از لحاظ جغرافیایی پراکنده و متنوع است که با یک زبان عمومی متحد شده که استفاده از لهجه ها و زبان های محلی را تهدید نمی کند.
کشمیر، منطقه ی مورد منازعه ای که هند و پاکستان دهه ها بر سر آن جنگیده اند، جایی است که خصوصیت های مختلف دو کشور به وضوح در آن مشاهده می شود. به گفته ی سومیت گنگالی؛ استاد دانشگاه در هند، هند نیاز به قلمروی هیمالیا با حاکمیت مسلمان دارد تا یک منطقه با حاکمیت هندو تا بتواند ادعای خود را به عنوان یک دموکراسی متنوع نشان دهد در حالی که پاکستان به کشمیر از آن رو نیاز دارد تا ادعای خود را به حیث یک منطقه ی اصلی باقیمانده از مسلمانان هند نشان دهد.
و در این جا ما به دلیل اصلی برای انحراف پاکستان می رسیم. این واقعیت که پاکستان از لحاظ تاریخی و جغرافیایی ریشه های خوبی دارد، تا حدی توجیه تبدیل شدن به دولت را می کند. اگرچه یک دولت حایل اسلامی میان کوهها و دشت ها در تاریخ شبه قاره وجود داشته که به گذشته ها برمی گردد؛ زمانی که هنوز مرزهای ثابت وجود نداشتند اما همانند آن چه که در دوره ی میانه بود، مکررا با لشکرکشی ها محدود می شدند. غزنوی ها، سلطنت دهلی، و سلسه ی مغول همه منطقه ی شمال غرب شبه قاره را کنترول می کردند، اما مرزها همه مبهم بودند و تا حدی متفاوت از یکدیگر –که همه ی این ها به این معناست که پاکستان فقط از لحاظ تاریخی نمی تواند ادعا کند که مرزهایش مشروع هستند. این مساله نیاز به چیز دیگری دارد: مشروعیتی که از دولت داری خوب و نهادهای قوی سرچشمه می گیرد. بدون آن، ما به آن چه - در گفتگوهای اداری در واشنگتن به افپاک (افغانستان- پاکستان) مشهور است به نقشه ی قرون میانه باز می گردیم.
اصطلاح افپاک- توسط ریچارد هالبروک؛ دیپلمات فقید جا انداخته شد که اشاره به دو دولت ناکام می کند—که چاره ای جز همکاری مرزی قوی و در یک کلمه همکاری با یکدیگر ندارند. بگذارید معنی واقعی افپاک را بگویم- چنان که از لحاظ جغرافی و تاریخ تعریف شده است: این اصطلاح به معنی ادامه ی یک پنجاب کلان است—انتهای فلش قومی شبه قاره هند که به سمت تمام مسیرهای تجاری جنوب آسیای مرکزی و دره ی سند کشیده شده- و قدرت خود را بالای پشتونستان و بلوچستان فقط به این خاطر که پنجاب، تاریخی بسیار قدیمی دارد اعمال می کند.
این جهانی است که در آن مرزهای قومی با مرزهای ملی همخوانی ندارند. پشتونستان و بلوچستان شباهت بیشتری با افغانستان و شباهت کمتری با ایران دارند. حدود نیمی از 40 ملیون جمعیت جهانی پشتون ها در طرف مرز با پاکستان زندگی می کنند. بیشتر از 8 ملیون بلوچ در پاکستان زندگی می کنند، بقیه در کشورهای افغانستان و ایران اند.
در دهه های اخیر، راه های قدیمی این منطقه مورد استفاده گروه های دهشت افکن و همین طور تاجران منطقه بوده است. ارتباط میان سازمان جاسوسی پاکستان، آی اس آی، و شبکه موسوم به حقانی وابسته به القاعده، فقط شریان های اقتصادی منشا گرفته از پنجاب را به جنوب آسیای مرکزی وصل می کند. سازمان عمدتا پنجابی آی اس آی و شبکه پشتون حقانی هر دو تجهیزات تروریستی و یک تجارت بزرگ و عملیات قاچاق به طرف رود آمو تا شمال غرب و تا ایران و غرب دارند.
از آن جایی که الهند، از لحاظ تاریخی و روابط فرهنگی و تجاری بسیار غنی بوده است وقتی دولت های مدرن از ریشه های عمیقی در این سرزمین برخودار نیستند، نتیجه برگشت به الگوهای سنتی ولو با خصوصیات ایدیولوژیک معاصر خواهد بود. وزارت خارجه ی امریکا و بسیاری از تحلیل گران سیاسی در واشنگتن، یک راه ابریشم جدید را در صورت برقراری پیمان صلح در افغانستان پیشنهاد کرده اند. آن چه که آن ها در شناخت آن ناکام مانده اند این است که پیش از این یک راه ابریشم از طرف پنجاب کشیده شده است—اما فقط در راستای مقاصد غرب نیست.
هرچه که جنگ در افغانستان و در امتداد مرز این کشور و پاکستان به درازا بکشد، پاکستان به حیث یک دولت مدرن، ضعیف تر خواهد شد. در چنین صورتی، نقشه قرون میانه بیشتر مورد توجه قرار می گیرد. یاکوب گریگل؛ استاد دانشگاه جان هاپکینز در مدرسه ی مطالعات بین المللی با اشاره به این موضوع می گوید: وقتی که دولت ها یا امپراطوری ها خود را در جنگ های نامتعارف و نامنظم درگیر بسازند، کنترول دولت مرکزی ضعیف می شود. یک دولت فقط وقتی قوی می شود که با یک تهدید زمینی متمرکز و با قاعده رویارو شود، که نیاز به تطبیق قابلیت های سازمانی خود با آن تهدید پیدا می کند و در نتیجه اتکا به اقتدار مرکزی به وجود می آید. اما تهدید از نوع مخالف آن، سبب نتایج عکس می شود. مشکل پاکستان با تهدید زمینی از جانب هند، نشان آن است که چگونه این کشور نیاز به یک دشمن متعارف برای متحد کردن خود دارد حتا اگر جواب تهدید هند در زمین مورد منازعه ی آسیای میانه صورت گیرد- حمایت از دهشت افکنی پراکنده ی اسلامی از افغانستان تا کشمیر- اثری کنایه آمیز از این خودویرانگری پاکستان است. معلوم نیست که آیا کنترول غیرنظامیان در پاکستان می تواند مانع این جریان طولانی شود.
این جریان می تواند حتا سریع تر شود. با خروج شوروی از افغانستان در اواخر دهه 1980 و آماده شدن امریکایی ها برای خروج از این کشور در سال های آینده، هند تلاش خواهد کرد تا حدی، خلای موجود را با ساخت پروژه های زیربنایی و کمک به نیروهای امنیتی افغان پر کند. این نشانی از آغاز یک نبرد واقعی میان دولت های سند و گنگ بر سر حاکمیت بر جنوب آسیای مرکزی است.
در عین زمان، در حالی که پاکستان پیش از هر چیز به جنوب و شرق افغانستان علاقمند است، ممکن است بخش شمال هندوکش در افغانستان، در صورت ادامه روندهای فعلی، آرام تر شده و به طرف تبدیل شدن به یک مرکز اقتصادی برای جمهوری های پیشین شوروی برود بویژه با توجه به این واقعیت که ازبک ها و تاجیک ها در دو طرف مرز با تاجیکستان و ازبکستان زندگی می کنند. این تحول جدید ممکن است مرزهای باکتریای کهن را نزدیک کند، آن چه که اسکندر کبیر با آن بسیار آشنا بود.
البته، گذشته ممکن است که کلید ورود به آینده ی الهند باشد.